بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و دوم :
سکوت.
این تمام آن چیزی بود که فضای داخل ماشین فرداد را پر کرده بود. بعد از اینکه ماشین پدرم را در آن خانهی سفید و اشرافی پارک کردیم، هر سه سوار ماشین او شدیم تا به عمارت اصلی قوام برویم. فقط چند خیابان فاصله بود، اما این چند خیابان، در آن سکوت سنگین، انگار تمامی نداشت.
فرداد پشت فرمان نشسته بود و با صورتی بیتفاوت به خیابانهای عریض و پردرخت شمال شهر نگاه میکرد. هومان کنار
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
0چرا فرداد باید از حرف مادرش ناراحت شه؟
۱۱ ماه پیشهلیا
4دلم سوخت برای فرداد🥲
۱۱ ماه پیشنگین
3چرا بین بچه هاش فرق میذاره؟ شاید فرداد بچه خودش نیست؟
۱۱ ماه پیشنگین
3شایدم ابهت من قراره این عمارت و بگیره😎
۱۱ ماه پیشنگین
0وای طفلی بچم فرداد
۱۱ ماه پیشراز
0رخساره این زنه رو بهشون سر جاش دلم خنک شه
۱۱ ماه پیشرا
1شاید حرفایی ک مادر هومان در مورد روستا گفت خطاب ب فرداد گفت.ک خیلی ناراحت شد بانو دخت با فرداد رو بیشتر دوس دارم چون ی جورایی دوتاشون ترد شدن.و از تفکر هومان اصلا خوشم نمیاد ی جورایی کمو بیش فکرش شبیه مادرش هست.فک کنم مادر فرداد روستایی بوده
۱۱ ماه پیشپرنیا
0رخساره واسه مادرشون فکرای خوبی تو سرش نداره که قراره ابهتش امارتو بگیره💪👌❤️
۱۱ ماه پیشنفس
0پارت زیبای بود ممنون
۱۱ ماه پیشاسرا
1چقدراین فکرمزخرف که کی جای خوب پرامکانات زندگی میکنه یعنی آدمهاش هم بهترن ومتاسفانه تاالان درزمان ماچنین افکاری هست🙏
۱۱ ماه پیشHelia
0حس میکنم مادر هومان زن فقط مادر فرداد نیست خیلیادم از خود راضی ام هست
۱ سال پیشاکرم بانو
1حس میکنم دردسر هم همراه بانو وارد عمارت شد...
۱ سال پیشاکرم بانو
3ممکنه هومان و فرداد از یه مادر نباشن؟
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1خیلی قشنگ غریبی رخساره رو توصیف کردی،خسته نباشی....هومانن عزیزممم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هلیا
5فکر کنم فرداد بچه واقعیش نیست