پارت هفتاد و پنجم :

اردبیل- بهمن 1368
مریم سر و صدا به راه انداخته بود تا همه بدانند افروز مرتکب خبطی بزرگ شده و گوش همسایه‌ها را برای منصرف شدن سردار از ازدواج با افروز گرم کند. وگرنه که خودش بهتر از هر کس دیگری می‌توانست به پاکی او قسم بخورد. این دختر کنار گوش خودش بزرگ شده بود. اگر عالمه هوویش نمی‌شد، کسی را جز افروز لایق سردار نمی‌‍دید. اما حالا قضیه فرق کرده بود. حالا پای عالمه و بچه‌ی چند ماهه‌ی در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    2

    میگم این سعید ک میگن عالمه حاملشه آخرش ب دنیا اومده؟

    ۱۱ ماه پیش
  • مهتاب

    0

    رمان خیلی خوبیه فقط کاش پارت هدیه هم بزارین

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پارت هدیه هم میذاریم.🥰

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. بچه‌ایه که عالمه هیچوقت بغد نگرفت 😢😢

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    چرا یعنی مُرده یا ازش جداش کردن؟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کی؟

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    سعید پسر عالمه شما گفتین عالمه هیچ وقت بغلش نکرد میگم مُرده یا جداش کردن از عالمه؟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. سعید بچه‌ی ناخواسته‌ی عالمه از شکوره. که خودش از بچه‌ش دوری میکنه. 💔💔

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    پس صراف مردونگی نشون داده برا افروز بیچاره آفرین بهش😚

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    3

    اخی بیچاره عالمه وافروز بی گناه کتک خوردن خیلی دلم سوخت براشون خدا لعنتتون کنه شکور وعباد ومریم

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢💔

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    بازم به غیرت صراف👏

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    3

    خدا لعنتت کنه مریم بازم دم صراف گرم ک پشت افروز در اومد واقعا بی پدری و بی پناهی بدترین درده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف خیلی مرده❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • آریادخت

    4

    دقیقا همون طور که شد حدس زدم چند پارت قبل مریم به خاطر کینه ابروی افروزو برد بمیرم برای دلت افروز مریم عوضی

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مریم نامرد و حسود که عقده‌ی خودشو سراین طفلیا خالی کرد😢

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    3

    باز دم صراف گرم از عموش وزنش خیری ندیده 😭

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    صراف جوونمرد❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!