آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت بیست و هفتم :
بازیهای کلامیاش از پیش عصبیترم کرد. پلکهایم را روی هم فشردم و برای تسلط به خود چند بار نفس عمیق کشیدم. تن صدایم را پایینتر آوردم و گفتم:
_ حداقل باید بفهمم به خاطر کدوم کارم دنبالمی یا نه؟
_اوه عزیزم، آروم باش. ما خیلی وقت برای آشنایی داریم. دلت میاد به این زودی بازیمون رو خراب کنی؟
پلکم پرید و لبخندی هیستریک روی لبهایم نشست.
_ پس میخوای بازی کنی؟
مکثش چنان طÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Yana
0واای چقد بد همینجور قاطی میشن کهه
۴ هفته پیشترنم
1آخ تارا..یاشار ی چیزی میدونست که گفت آخرش دردسر میشه واست..به یه یاشار نیازمندم تا آینده ام رو بگه بهم😂😂
۲ ماه پیشترنم
0حرفمو پس میگیرم احتمالا نیکان باشه اون کسی که پشت تلفنه چون از کلمه اسباب بازی که تارا به نیکان درباره ایمان گفته بود استفاده کرد و گفت عقب نشینی کن چون فهمیده تارا اومده بخاطر اون رفتارا تو مهمونی حالشو بگیره
۲ ماه پیشترنم
0آوا از وقتی این رمانتو میخونم فقط چشام گرد میشه و دهنم اندازه 100 متر باز..واقعا غیرمنتظرس همه چی
۲ ماه پیشترنم
0وای وای وای وای پشمام..ولی تارا و نیکان بازیگرای خوبین واقعا🤣
۲ ماه پیشMARYAM
0سگ توش ر.ی..دم🙄😂 پشمام فر خورد
۲ ماه پیشNina
1وای قلبم وایساد! چقدر همچین چیزی ترسناکهه. فکر کن مثلا از یه بغل تصادفی بره به یه چیز فراتر. دیوونه کنندس😬
۴ ماه پیشهستی
1اووووووههههههه پشمااااااامممممم🤣
۵ ماه پیشS.p
2عجب بی شعوریه این نیکان
۵ ماه پیشزن آهی
2من تبدیل به پشم شدم خداحافظ 😐
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
وای😭😂
۵ ماه پیشمژگان
8من دیگه اون آدم سابق نمیشم مچکرم
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😂🙏🏻
۵ ماه پیشهانا
1دختر هنوز پارت ۲۱ که داری از تیمارستان پیام میدی؟ آوااا یه چیزی فراتر از تیمارستان نداریم؟ من فک کنم اونجام دیگه😂 کایا روح و روان برام نذاشته!عقلمو دادم بهش از قلب گذشته!🥲💔
۵ ماه پیشمژگان
0عزیزم درست نیست عاشق مرد زن دار بشی 😪
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
منم همونجام خواهر
۵ ماه پیشDelava
2ترجیح میدم سکوت کنم واقعا 😀🙏🏻
۵ ماه پیشani
4ایمجاست ک میگن دست بالای دست بسیاره تاراجون🤣
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دقیقا🤭
۵ ماه پیشنانا
0وای وای هیجاننننننن
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Yana
0نکنه به ارام *** کرده باشن؟