خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت سی و پنجم :
هومن از ماشین پیاده شد. نگاهش سرد و اخم صبحش کماکان پابرجا بود. صورتش مثل سنگ، سخت به نظر میرسید. از تصور تکرار تلخی و نیش و کنایهاش، یأس و ندامت چنان فشاری به روح و روانم آورد که تاب و توان از تنم رفت و منظرهی پیش چشمانم تیره و تار شد. او به موقع زیر بازویم را گرفت، وگرنه با صورت نقش زمین میشدم.
_ بیا بشین اینجا.
با کمکش روی تختهسنگ مرطوب و خزهبستهی کنار ورودی اسکله نشستم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

آرزو
0هومن در جریان قرصاش نبود؟ آخه انگار یجا گفت به اصرار هومن بازم قرصاش رو شروع کرده. شاید اشتباه یادمه. حس خوبی به هومن هم ندارم