غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت چهارده :
دختری از شهر زیبا و تاریخی شیرازم. همیشه در این شهر آرامشبخش بزرگ شدهام و هربار که به گوشهگوشههای آن میروم، احساس میکنم که این مکانها پر از داستانها و خاطرات عاشقانهاند. وقتی سپهر را دیدم، بهراستی تغییر عمیقی در وجودم حس کردم. او بزرگترین دوستی بود که تا آن روز داشتم، اما حالا همه چیز تغییر کرده بود.
وقتی او مرا دعوت کرد تا به شیراز بیایم. قلبم به شدت تپید. میخواستم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطیما
3هم خیلی راحت باهاش کنار اومد هم خیلی زود بهش علاقه مند شد 😕
۱ سال پیشرستا
6سلام، بنظرتون خیلی زود و بی مقدمه با سپهر جفت نشد،، خیلی راحت این اتفاق افتاد
۱ سال پیشریحانه
1دقیقا نظر منم همینه
۱ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم باهم فعلا مثل دوتا دوست هستن ،ترانه هم تنهاس ....چرا فکر میکنید امکان نداره دونفر باهم جور بشن
۱ سال پیشمریم
0بازم گل کاشتی فاطمه جون وقتی رمان و میخونم احساس میکنم منم اونجا حضور دارم قلمت خیلی رونه دستت درد نکنه
۱ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
قربونت برم بابت انرژی خوبت💖
۱ سال پیشم -الف
0رمان بسیار جالبی هست والبته قلم زیبای نویسنده در این موضوع ان جالب وخواندنی کرده موفق باشید
۱ سال پیشم.ر
0سپهر کمکش میکنه 😊
۱ سال پیشاسرا
1مگه ازمهدی جدانشده که سراغ مهدی میگرنداگه نشده چطورباسپهر🙏🤔
۱ سال پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
عزیزم اگه از اول رمان و خوندین یبار گفتع شدع خانواده ی ترانه خبر ندارن❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دنیز
1خیلی زود دل نباخت. به سپهر خیلی مشکوکم اون چیزی نیست که نشون میده حتما یه ماجرای پشت این همه محبته کارتش که نوشته بود یزدان یا رفتار های عاطفی و خیلی تاکید میکرد باهم عاطفی ترررر رفتار کنن خیلی ادمو به شک میندازه البته امیدوارم اینطوری نباشه.ممنون از نویسنده.