پارت نهم :

کهربا با ذوق در حالی که ظرف‌های غذای بقچه پیچ شده را به بینی‌اش نزدیک می‌کرد و کاملا می‌بویید سخن گفت:

- دست مامانت درد نکنه.

پاشا همان‌طور که درب را باز می‌کرد تا خارج شود سخن گفت:

- شبم براتون غذا میارم از جایی سفارش ندین؛ خداح ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!