بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت هشتم :
عمو طاهر با وحشت فریاد کشید و پایش را روی گاز فشار داد.
ماشین از میان جمعیت خشمگین که حالا دیگر سکوتشان را شکسته بودند، به سرعت دور شد.
جلوی در بزرگ و چوبی خانه، ترمز کرد. با صدایی که هنوز میلرزید، گفت:
– برو تو! درم پشت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

sky
0حس میکنم عموش اونجوری ک نشون میده نیس