سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت چهل و هشتم :
طی چند روز اقامتشان افشین به اکثر مکانهای گردشی و بازارهای شیراز سر زد و نهایت تلاشش را کرد تا همسرش سفر خوشی را تجربه کند. این سفر با مهماننوازی آقا عطا و زهره خانم برای پریسان خاطرهانگیزتر شد و حال خوشی برایش به ارمغان آورد. نهایتاً صبح روز نهم آنها هم به دنبال خانوادهی کاوه بار بستند و به سمت تهران حرکت کردند.
در ایام نوروز افشین از تماسهای مکرر دوستانش و ارادت آنها
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
5واقعا با این اخلاق و رفتار افشین حدس نمی زد چه گذشته درخشانی داشته؟ حتی یه احمق هم می فهمید 💚
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
پریسان سادهست و همه رو به کیش خود میپنداره!... یاد یه شعر افتادم که از زبان مادر به فرزندشه... عشق من، کودک بمان/ دنیا بزرگت میکند.... بره باشی یا نباشی، گرگ ِ گرگت میکند عشق من، کودک بمان، دنیا مداد رنگی است... بهترین نقاش باشی، باز رنگت میکند... 🌸💞
۱ سال پیشفاطمه
5واقعا درسته👏👏👏
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم فاطمه جان🌸💞
۱ سال پیشرضایی
3چقدر این کامنت سمارودوست داشتم مریم جون چقدر عالیهکه همیشه کنارمخاطبا هستین💜💙💚💛🧡🧡
۱ سال پیشفاطمه
4یکی ازمواردی که من روپایبند این رمان کرده جواب دادن مریم جون به تمام کامنت هاست که نشون میده برای مخاطبش ارزش قائل میشن
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
در وهلهی اول که وظیفمه، و بعد اینکه تلاش من بدون حضور مخاطب معنایی نداره. پس بدون تعارف تک تکتون برام باارزشید🥰 ممنون از محبتت💗💗💗
۱ سال پیشنسترن
3خیلی ازین شعره خوشم میاد
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله زیبا و پرمفهومه!...👌🌸
۱ سال پیشهنگامه
2امیدوارم جوونا ازین داستان عبرت بگیرن عشق نمیتونه خیلی ازمشکلاتو حل کنه خصوصا اگه ریشه ای باشن خیلی عالی بود🧡🧡
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله کاملاً موافقم 👌💜
۱ سال پیشطاهره
3واقعا پریسان ناخواسته خودش تو دردسر انداخت ولی امیر کیان اگه خواهر خودش هم بود به افشین پیشنهاد میداد. حرصم ازش میگیره که راجب پریسان بد قضاون کرد
۱ سال پیشریحانه
3کاش هم امیرکیان هم پری و هم افشین بیشتردقت میکردن شناخت سطحی باعث این بدبختیا شده بنظرم اگر برخورد اول پری با امیر بی ادبانه نبود تو شناختش اینهمه ااشتباه نمیکرد🤔 پریسان همه جا کمی غدی کرده و حالاگیر افتاده طفل
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بهتره بگیم با چشم و گوش بسته پا به این زندگی گذاشت😥 امیر هم اشتباه کرد اما ازیه جایی سعی داشت دوستش رو منصرف کنه که نشد. البته تا این اندازه از گذشتش خبر نداشت و قول آخرش رو پذیرفت... و این ماجرا ادامه دارد... ممنونم🌸🙏
۱ سال پیشریحانه
2ممنونم مریم خانم جاری انشالله خدا به دست و قلمت توان روزافرزون بده🌟🌟منتظرم تا شب بشه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
گوارای نگاهت💜
۱ سال پیشریحانه
2خودمن صبورم و تحملم بالاست درسته دلم کباب شد برا پریسان اما دوس دارم زودقضاوت نکنه گاهی برای ساختن زندگی باید خیلیصبرکرد بنظرم افشین توخونواده خوبی بزرگ شده کیانم حتما حساب همین پدرومادر براش پاپیش گذاشته یوقتایی باید خیلی صبرکرددتا زندکی اونی بشه که میخوایم پریسان قویه والهی که بتونه موفق بشه🤲
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، بله ساختن سخته و گاهی صبر ایوب میطلبه🌷💜
۱ سال پیشزینب
4مریم عزیز نثر زیبای شما همچون موسیقی نرم و دلنشین است که ذهن و دل را همزمان می نوازد . انتخاب واژه ها چنان استادانه است که هر جمله تصویری زنده و روح انگیز میسازد . سپاس از شما 🙏
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سپاس از مهرتون بانوی ادیب🥰🌷💙
۱ سال پیشترنم رادفر
3واای دردسر تو راهه حس بدی دارم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ماجراها در پیش داریم 😓
۱ سال پیشترنم رادفر
2پریسان خانم باید خوب از افشین شناخت پیدا میکردی بعد ازدواج میکردی فقط بخاطر سهند و سهیلا ک نمیشه باید میدونستی کسی ک میخوای تا آخر عمرت باهاش زندگی کنی چجور آدمیه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله متأسفانه 🌷🌸
۱ سال پیشرضایی
2پریسان زندگیتو فدای گذشته نکن اول خوب فکرکن و بعدحرکت کن بعضیا این حرفا و وسطمیندازن تا بهنفع حودشون استفاده کنن ترلان قابل اعتماد نیست خیلی عالی بود مریم جون منتظرپارت امشبیم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نظری که نوشتید 💚🌷
۱ سال پیشپری
3ممنون مریم جان عالی بود. چرا پریسان باید همه جوره خودشو با افشین مچ کنه اما افشین بخاطر پریسان هیچ کار مثبتی انجام نمیده؟؟؟الان سرو *** تو مهمونیش چرا باید باشه وقتی پری راضی نیس؟؟؟چرا پری اینقد باج میده؟؟؟؟
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
پری عزیز... آذریها یه ضربالمثل دارن به معنای اینکه، "کسی که خودش زمین بخوره، گریه نمیکنه!"... این حکایت الانِ پریسانه. البته تا حالا پای تصمیماتش مونده و ببینیم بعد از این چه واکنشی نشون میده... همسرش هم متأسفانه داره تحمیل عقیده میکنه😥🌸🌷
۱ سال پیشریحانه
1زیبا بود مریم نازنین👌👏👏
۱ سال پیشم.ر
2اون حرفی ترلان زد مال گذشته هستش ولی چنان بی ربط نبود چشم وگوش افشین زیاده بازه پریسان به گرد پایش نمیرسه🙏
۱ سال پیشرستا
2یعنی پایان این قصه غمگین و غصه دار خواهد بود...؟ یا نه عاقبت بخیری خوشی رو بعد از غصه و رنج هایی ک شخصیت های داستان متحمل میشن، به همراه داره...
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
نه جانم، در مورد مشاجره که نوشتی، این رو گفتم. هنوز بیش از نیمی از داستان مونده و پایان خوشه🥰
۱ سال پیشهیفاء
2پریسان خیلی ساده است اگه یکی دیگه بود همون شب عروسی بعد اینکه بهش گفت *** همه چیزومیفهمید
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله متأسفانه. آدم ساده همه رو به آیین خودش میپنداره😔ممنونم 🌸🌷
۱ سال پیشرویا
2بنظرم دیگه نباید بیشتر از اینها خودش رو به آب و آتیش برنع و تحمل کنه باید جدا بشه و با پول مهریه اش هم درسش رو بخونه هم یه خونه نقلی کوچیک بهره تا وقتی درسش تموم میشه هم یه کار آبرومند در حد و شان رشته تحصیلی پیدا کنه دور *** هم خط قرمز بکشه بفرستتش دنبال همون ی سرنوشتی که خودش برای خودش انتخا
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ببینیم چه واکنشی نشون میده...🌸💞
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
0دختر قصه مون مثل اینکه یادش رفته خودش هم عاشق یکی دیگه بوده و هست و چیزی نگفته به شوهرش ولی کار *** هم درست نبود باید همون اول بهش میگفت