سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت چهل و چهارم :
نگاه بهتزدهی آریا هم در نگاه او گره خورد. از دیدن افشین و پریسان در کنار هم شوکه شده بود اما زودتر از پریسان به خودش آمد و با افشین دست داد.
افشین رو به پریسان او را معرفی کرد:
ـ عزیزم، آریا برادر عرشیاست.
و رو به آریا ابتدا کنایهای زد و بعد ادامه داد:
ـ قابل ندونستی مراسم ما بیای. اما ایشون همسر منه، پریسان.
برق نگاه آریا مثل تیری قلب پریسان را نشانه گرفت و به دنبا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
بله طفلک🥲🥲
۱۲ ماه پیشزهرا. Z
1ممنون از قلم زیباتون دارم لذت میبرم از ادامه دادنش صد در صد توصیه میکنم بخونین خیلی زیباست
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از توصیه و محبتت ♥️😘
۱ سال پیشمریم
4بی صبرانه منتظر پارت های هدیه ام از دوستان می خوام کامنت گذاشتن رو دریغ نکنن چون واقعا تنها راه جبران لطف خانوم جاری هست هم این رمان خیلی خیلی زیبا رو برامون رایگان گذاشتن هم پارت ها طولانی هست و هم پارت های هدیه ای که می زاره خیلی ارزشمند هستن❤️
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از توصیهت مریمجان... معمولا یه تعداد ثابت از دوستان کامنت میذارن و امیدوارم دیگر مخاطبانم کم و بیش همراهی کنن. واقعا دوست ندارم رو اینمسئله دائما تأکید کنم، حس گدایی بهم دست میده و اذیت میشم🤦♀️
۱ سال پیشمریم
3این چه حرفیه خانوم جاری انشاالله از این به بعد همه همکاری کنن تا این زیبادبدن بشه واقعا وظیفه است که کامنت بزاریم لطف نیست
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنون عزیزم. محبتت همیشه شامل حالم بوده و قدر میدونم💟💟🥰
۱ سال پیشماری
2خیلی بده که کسی به اعتقادت احترام نذاره وبه خاطر وپا روی اعتقادات بذاری
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله جانم، خیلی سخته🥺 ممنونم که فعالی💗🌷
۱ سال پیشمیم
3هیز بدبخت رفته خواهرشو آورده که چی،خوبی اون که خرابی تورو درست نمی کنه،از خودت مایه بذار،اگه نشناخته به اون حرفی زده بخاطر کار تو بوده🙏🏼
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله، کاملا موافقم👌👌
۱ سال پیشمیم
3پریسان بخاطر ادامه تحصیل داروندارشو داره از دست میده،خودش انتخاب کرد،نتیجشم این حرفاست،هرچند همه انگار منتظرن یه خطای کوچیک از آدم مذهبی سر برنه تا چماقش کنن بزنن سر خودش ودینش کهومتظاهر و ریاکاره،خب اونم انسانه وممکنه خطایی ازش سر بزنه 🙏🏼
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله، کدوم انسانی هست که خطا نکرده باشه؟!... 💗🙏
۱ سال پیشاکرم بانو
1پریسان واسه رسیدن به ارزوهاش چه تاوانی روباید بده...
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
پریسان هنوز مسیر طولانی در پیش داره🌷🙏
۱ سال پیشم.ر
3فقط تاسف به حال افشین وپریسان خیلی سخته تفاهم نداشته باشیم🥲
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😥😥😥بله بسی جای تأسفه!
۱ سال پیشمریم
4حالا چی میشد از اول میگفت پریسان بیچاره هم مثل مهشید لباس پوشیده می دوخت همونی که با روحیه اش سازگار باشه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
کلا ایشون با پوشیدگی مشکل دارن و کسر شأن میدونن🤦♀️🤦♀️🤦♀️
۱ سال پیشمریم
2درسته اشتباه کرد بزور بردش ولی کاش همه ماجرا و دلیل حال بدیش رو به افشین می گفت بازم خوبه افشین پشیمون شده و اینم یکی دیگه از خوبی هاش که تا صبح بیدار مونده ازش پرستاری کرده هرچند خودش تقصیر خودش بود
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله در کنار تمام تفاوتها اخلاقهای خوبی داره و نمیشه منکرش شد🙏🌷💗
۱ سال پیشهستی
2اره واقعا فردا صبح زودبایدبرم سرکارباوجودخستگی زیاد منتظر پارت جدیم
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
شرمنده شدم جانم🙈🙈 منتظر بازخورد بیشتر از مخاطبم و به همین خاطر فاصله میدم. اگر سختتونه صبح بخونید تا کمتر اذیت بشید🙏🙏🙏🙏🙏🌷
۱ سال پیشالسا
2وای افشین اقشین افشین یه وقتایی دوست دارم و یوقتایی دلم میهواد سر به تنت نباشه🤬🤬🤬 ممنون مریم خانم کلی حرص خوردم اماعالی بودمنتظر پارتیم☺️☺️
۱ سال پیشهستی
3از قدیم گفتن کبوترباکبوتربازبابازاخه که افشین بااین کارش نتنهاپریسان آبروبراخودشم نزاشت
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله، کاملا درسته👌💗💗
۱ سال پیشسوگند
4واقعا رومان آموزنده ای هست فرق طبقاتی آدمها نوع نگاهشون به زندگی و اجبار بعضی از تصمیهایزندکیشون دستت طلا مریم جان
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم که نظرت رو نوشتی سوگند جان💗💗💗
۱ سال پیشدرسا
4ولی جدا از کار افشین چه قدر عشقش به پریسان قشنگه و مردونس خوشم اومد هواشو دارهههههه👌🫰
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
فارغ از اخلاقهای خاصش، خوبیهای زیادی هم داره💗💗💗
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
3چه فشاری بهش اومده که اینجوری شد😥