پارت چهل و یک :

یک روز بعد...
بالأخره مرخصی پریسان به پایان رسید و صبح زود راهی دانشگاه شد. بعد از دو ماه غیبت روز دشواری را پشت سر گذاشت و پس از آن طبق قراری که با افشین گذاشته بود داخل ایستگاه منتظر ماند. در فکر سرخوردگی امروزش بود که با بوق افشین چشم از دستانش گرفت و سوار شد.
حالت سلامش هم کافی بود تا افشین متوجه گرفتگی احوال او شود. سرش را جلو برد و گونه‌ی پریسان را بوسید. پریسان عقب کشید و عصبی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    1

    نباید اینقدر زود تصمیم به ازدواج می گرفت این مرد اصلا آدم مناسبی برای پریسان نیست..

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه 😟

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    0

    وقتی عجله میکنی و زود تصمیم میگیری....

    ۸ ماه پیش
  • هدی

    2

    فک نکنم این زندگی زیاد دوام بیاره😥

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم که همراهم هستی🩵🩵 ببینیم چطور پیش میرن و میتونن روابطشون و اصلاح کنن🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • ثریا

    4

    ازدواجی که بخاطر پول باشه و هیچ شناختی از هم نداشته باشی همین میشه دیگه 👀 همیشه اینجور رمانا رو که میخونم حس خوبی دارم من هنوز سنم کمه و ازدواج نکردم ولی یه تجربه هایی به دست میاری که خیلی ها که سن بیشتری هم دارن شاید نداشته باشن ممنون عزیزم 🌹💗

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    چه عالی... درک جنبه‌ی اجتماعی این اثر از سوی مخاطب، برای من خیلی باارزشه... انشالله که با بهره‌گیری از تجربه‌ی دیگرون بهترین انتخاب رو تو زندگیت داشته باشی.🌷🌸

    ۱۲ ماه پیش
  • فروغ

    5

    چقدر قشنگ اختلاف فرهنگا رو جزبه جز نوشتی واقعی واقعی فرین به شما

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از توجهتون، و از نگاه گرمتون 💞🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    نظرات دوستان رو میخوندم چقدر خوب که اینجا برای هم درد دل هم میکنیم تاازبار غم کمی کاسته بشه وچه خوبتر که نویسنده عزیز همراه خوبی برای دوستان هستش💖..واما پارت ممنون برای طولانی بودن پارت و ماجراهای پریسان ..نظرم با دوستان یکیه😅

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم تارا جان. خوش بنشینه به نگاهت جانم💗🌸

    ۱ سال پیش
  • رها

    4

    چقدر سخته با نزدیکترین ادم زندگیت اینقدر غریبه باشی کاش همه چی بینشون خوب بشه مرسی مریم جون💓💓

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، امیدوارم درست بشه💞🌷

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    6

    سیما جان من ۲۵ساله دارم تحمل میکنم خیلی سخته از ترس اینکه بچه ها م ناراحت نشن میریزم تو خودم امیدوارم جوونا باچشم باز انتخاب کنن ممنونم نویسنده خوش قلم حالمو خوب میکنی با این رمانت

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    فاطمه جان. خوش آمدید به جمع مخاطبانم💚 متأسفم برای تجریبات تلخی که تو زندگی داشتید😥

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خداروشکر میکنم که با خوندن رمان حالتون خوبه🥰🥰🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • سیما

    2

    😥😥😥😥😥 تاسف باره

    ۱ سال پیش
  • مریم

    4

    و مثل همیشه تشکر خیلی زیاد از بی نظیر ترین نویسنده واقعا فوق العاده است من که دارم با داستان زندگی میکنم😍❤️

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    فدای محبتت مریم عزیز... تعداد مریم‌ها از قبل هم بیشتر شده اما همچنان شما رو بدون چک کردن تشخیص میدم🥰🥰🌷

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    ای خدااااا اینطوری که پروانه ها تو دلم پرواژ میکنن🥺🫀🙈

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ای جاااانم🥰🥰🥰😘

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    خیلی خیلی حس بدیه یه بار همسرم *** شده بودم برای اولین و آخرین بار ،حس کردم دنیا رو سرم خراب شده شاید واسه خیلی ها عادی باشه حتی تو خونه پدرم عادیه ولی هیچ وقت برای من عادی نبوده و نمیشه یاد اون موقع افتادم الان از نظر من پریسان خیلی صبور بوده که برای بار دوم هم چیزی نگفته چون من دعوا بپا کردم😅😂

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    پس یقیناً پریسان صبورتر از شماست جانم🙈🙈😄

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    بله تو این مورد خیلی صبر به خرج داده 😂

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    😅😅😅

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    برای من هم هرگز عادی نبوده و نمیشه، ولی خب طرز تفکرها متفاوته

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    خب خداروشکر که بجز اسممون وجه مشترکی دارم با نویسنده مورد علاقم🥰

    ۱ سال پیش
  • هستی

    2

    پریسان کارخوبی کردکه حقیقت رابه افشین گفت که از رستوران اخراج شده ولی امیدوارم بتونه بااین تفاوت کناربیاد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، در این مورد کنش و واکنش هردوشون عالی بود🌷🙏💞

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    اما یه جاهایی احساس کردم افشین هم خوبه همه چیش که بد نیست مثلا وقتی پریسان از رستوران گفت خیلی خوب برخورد کرد یجوری بود که حامی شد برای پریسان که اگه بازم مشکلی پیش اومد ازش پنهان نکنه یکی دیگه هم پست و دلبازه بعدی هارو هم به مرور میبینم

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، افشینم خوبیهای خودش رو داره👌🌷

    ۱ سال پیش
  • میم

    3

    خیلی غیرقابل تحمله افشین،هم بی شرم هم مغروره هم خودرای،هر کاری دلش می خواد می کنه هر کوفتیم گیرش بیاد می خوره با افتخار😠🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    به اعصاب خودتون مسلط باشید... برای ادامه‌ی این داستان صبر لازمه🙈🙈 ممنون از حضورتون 💞🙏

    ۱ سال پیش
  • میم

    1

    این دیگه از اختلاف طبقاتی گذشته،اختلاف عقیده شدید دارن،یه شبه می خواد *** وحیا وشرم رو بزاره کنار😮🤔🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، هر دم از این باغ بری میرسد 🤦‍♀️

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    2

    ای خدااااا آخه این چکاریه توجمع😓چرا پریسانواینقدر شرمنده کردی اونم جلوخاتون🤨🤨 فشارم تکون خورد مریمخانم لطف ا پارت بعدی☺️☺️ امروز خسابی بدعادتمون کردی😊

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    نوش نگاهت جانم اما هرشب بدعادت نشیدها 🙈🙈🌷🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️