سوگند پریسان به قلم مریم جاری
پارت سی و نهم :
فصل هفتم:
دوم آذر ماه، سالن زیبایی...
کار گریمور به پایان رسید. پریسان با کمک نوشین پیراهنش را پوشید و مقابل آینه ایستاد. گیپورها و سنگهای ریز و درشت کار شده روی پیراهن دکلتهاش بیشمار بودند و احساس میکرد وزنهی سنگینی به تنش آویزان شده. تاجش پرزرق و برق بود و تور سه پلهای هم با سنجاقهای فراوان زیر گیسوانش نصب شده بود که پایینترین پلهی آن سایه به سایهی بلندایِ دا
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Shadi
0از همون اول مشخصه که *** به پریشان نمیخوره از لحاظ اخلاقی و طلاق میگیره و بنظرم یا زن سهند میمیره و با اون ازدواج میکنه یا با امیر کیان
۶ ماه پیشنرگس
1احساس میکنم زندکی اینا هم بهم میخوره چون اصلا نمیسازن
۷ ماه پیشمهی
7چقد من پریسان و اینجا درک میکنم دوس ندارم کسی که بخوام باهاش زندگی کنم اینطوری نزدیکم بشه هوشیاری در این مواقع یعنی احترام از نظر من
۱۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله همینطوره 👌👌
۱۲ ماه پیشثریا
1همین عجله کردناش باعث شد😑
۱۲ ماه پیشتارا
3بسیار خسته نباشید خانم جاری .ماهرانه باکلمه ها بازی میکنید وکنارهم میچینید ویه پارت عالی میشه🥰😍...ولی یه چیزی بگم 🙊من ازبین ۳تا رمانتون هرکار میکنم این قسمت از ماجرای بهم رسیدن رو منظورمه فقط بی توبه سر نمی شود به دلم میشینه شاید چون سیاوش و رفتارش خیلی به دلم نشسته که عشق بازیهای ساده شم دلنشینه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
گوارای نگاهت جانم 🥰🌷 آخه نوع داستان در به هم رسیدن، متفاوت بود، جدا از اون سیاوش هم خیلی نازنین بود و واقعا یه عاشق😍
۱ سال پیشترنم رادفر
3پری اصلا نباید همچین فردی رو برا ازدواج انتخاب می کرد خیلی دارم غصه پریسان رو میخورم اخههه بخاطر پول؟
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بخاطر پول و تنهایی در تهران و عدم حمایت خانواده، وووو
۱ سال پیشترنم
1به نظرم افشین خیلی مشکوک میزد شاید اصلا نوشین و کاوه تو ماشین نبودن
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ولی تو ماشین بودن🤔🤔
۱ سال پیشفخری
1بوسه به دستان توانات مریم بانو خیلی زیبا مینویسی.خسته نباشی عزیزم قلمت مانا❤❤🌹🌹
۱ سال پیشزینب
1مریم عزیز سپاس بی پایان نثار قلمت به پاس آنکه واژه ها را چون نسیمی سحر آمیز به رقص درآورد و اندیشه را در بستر خیال به پرواز در آورد
۱ سال پیششیرین
2عشق یعنی... در میان غصه های زندگی، یک نفر باشد که آرامت کند... چنین عشقی رو برات آرزو میکنم پریسان🙏🙏🙏🙏 عالی بود مریم خانوم👏👏👏 یک زندگی, کلی دغدغه، نگرانی و کلی چیز ذیگه که اطرافمون پره.
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بسیار عالی جانم... لذت بردم🌸🌷💞💞
۱ سال پیشزهرا z
1بله چقدر زیبا کلماتو کنار هم میچینین که ادم لذت میبر از ادامه دادن داستان و منی که الان دلم میخواد چند پارت دیگم بخونم نمیشه بازم پارت بزارین😁😁😘😘😘😘❤️❤️❤️
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ای جانم... سعی میکنه بعضی روزها بیشتر پارت بذارم💗💗💗
۱ سال پیشهانیه
2الهی بمیرم واست پریسان اونقدر سرت تو کتاب و دفتره که از دوروبرت بی خبری خیییییییلی سادهست طفلی😭😭😭😭
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله دخترمون خیلی سادهست💗🌷🙏
۱ سال پیشزهرا z
3خدا اخر عاقبت پریسان و بخیر کن با این شوهر کردنش خیلی ممنون بابت پارت هدیه خوشقلم جونم 😘
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
الهی آمین... ممنونم زهرا جان💗🌷
۱ سال پیشهیفاء
2پریسان چه اشتباه بزرگی کردی که با این ازدواج کردی😔
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خیلی چیزها رو به پای خواستههاش فدا کرد💗🙏🌷
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رارا
0نمیدونم چرا دلم میخاست به امیر برسه🤦