پارت سی و هشتم :

تنها ده روز به مراسم باقی مانده بود...
افشین شاکی از آمدن دیرهنگامِ پریسان بی‌معطلی او را برای دوخت پیراهن عروس به یکی از بهترین مزون‌های پایتخت برد، پس از آن هم به طبقه‌ی هفتم ساختمانی نوساز در شمال تهران که به تازگی رهن کرده بود رفتند.
خانه‌ی دویست متری افشین با چشم‌انداز و متریال و امکانات بی‌نظیری که داشت، در رؤیای پریسان هم نمی‌گنجید. با وجود ذوق‌زدگی به یاد پدرش افتاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    3

    پری از قبل مدل زندگی..... رو میدونست و اینکه سعی داره اون رو تغییر بده و از دوستش دورش کنه درست نیست و چون فقط بخاطر پول و حمایتش هم قبول کرده و بله داده شاید یکی از دلایلی باشه که زیاد به لباساش دقت نمیکنه درکل اینا بهتره به هم بزنن

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون از حضورت جانم🩵... من رو اسپویل حساسم و بابت خودسانسوریتون یه سپاس ویژه دارم🌷🌷🙏😉😉

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترت

    3

    این زندگی سر دراز دارد

    ۱ سال پیش
  • درسا

    3

    زیبا احسنت برشما 👌👌👌🌹🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیت درسای عزیز... پارت امشب رو از دست ندید جانم🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • درسا

    1

    حتما عزیزم ممنونم❤️🌹❤️🌹

    ۱ سال پیش
  • Sedna

    4

    مریم جون خسته نباشی خیلی رمانت قشنگه اگه لطف کنی و پارت ۳۹امشب بذاری که ممنونتم میشیم گلم♥️💜🤎💙🩵💚🩶🤍🩷🧡❤️

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم سدنا جان. انشالله به زودی گذاشته میشه🌷💞

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    سلام عزیزم قطعا منتظر پارت جدید رمان زیبات هستیم

    ۱ سال پیش
  • نسرین

    4

    این دوتا هیچ جوره به هم نمیخورن و آخرش فقط پشیمونیه که برای پریسان میمونه 🥺

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ببینیم چه روندی خواهند داشت...🙏🌷

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    پریسان باید همین الان درباره این موضوع حرف میزد و میگفت که ظاهرش اینه و اون باید خودش روباهمین ظاهر قبول داشته باشه،فکرمیکنم این اولین موضوعیه که بعدازدواج به مشکل میخورن

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم. حالاحالاها با زندگی این زوج کار داریم. 🙏🌷

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    3

    خانم جاری من تکلیفمو باقلم شما دونستم😊😊😊 تو هیچکدوم از داستاناتون نباید دنبال فانتزی باشم همهچی رو خط واقعی حرکت میکنه و اینو خیلی میپستدم احسنت خسته نباشین جانانه, بهتون میگم

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    3

    بخاطر همین خط واقعیه که شهصیت مثبتو منفی مطلق ندارین هرکسی خوبیا و بدیعای خودشو داره همه اشتباه میکنن زودقضاوت میکنن درست عینخودمون👏👏💋

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله خب، انسانها خاکستری هستن. درصد تیرگی و روشنیشون باهم تفاوت داره🙏🌷

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوشحالم که اینقدر عالی شناختید🥰🥰🥰🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • مهشید.م

    3

    رفتار افشینو درقبال جهیزیه و رستوران دوست داشتم به نظرم پریسان تندتره.در مورد رستورانم تند جواب داد ویه خرده نگرانم کرد این زبون تا الانم کلی براش گرون تموم شده کاش جلوشو بگیره

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم. افشین بعضی جاها منعطفه و بعضی جاها🙃🙃🙃

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    3

    هعیی هم سهند هم پریسان بااجبار تن به ازدواج دادن دلم براشون میسوزههه

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله همینطوره اما ببینیم میتونن مدیریت کنن یا نه🌷🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    5

    پریسان بازم یه اشتباه دیگه انجام داد و اینا زمین تا اسمان با هم فرق دارن

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله بخاطر همین تفاوتها پریسان مقاومت میکرد اما ببینیم چطور پیش میره🙏🌷♥️

    ۱ سال پیش
  • راز

    4

    ی جا راست گفت دیگه پری آخه با مقنعه میرن واسه لباس عروس شالی روسری چیزی بعد ناراحتم میشه.مگه میخواد بری سر کلاس

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    این دختر با مقنعه تو کامنتها غوغا کرده

    ۱ سال پیش
  • راز

    3

    همین الانی هم امیر کیان رو میخواد از افشین دور کنه خوب اون خودش تو رو پیشنهاد داده برادرشه دختر خوب.خیلی لختلافشون بالاست اصلا هم وزن هم نمیشن

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله، رابطه‌ی امیر و افشین خیلی خوبه🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    3

    همین اول کاری شروع شد اینا کلی با هم اختلاف دارن اینجور چیزا بعید نیست و همیشه وجود داره بنظرم افشینم چیز بدی نگفت خب شال یا روسری میپوشید چرا عصبی شد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    این دختر با مقنعه، رو اعصاب همه راه رفته😄😄

    ۱ سال پیش
  • رها

    1

    دخترخالم و شوهررش تو شروع زندگیشوپ یه همچین اختلافی داشتن منتهی جای مرد و زنش برعکس بود و عاشق همم بودن اما بعدچندسال خودشونو یکی کردن الانم خوبن بنظرم ایناهم باید برااادامه باید کمی مداراکنن دستتطلا مریم خانم خیلی دوست داشتم پارتا رو😍

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خداروشکر که الآن خوبن🥰🥰 ممنونم که از شنیده‌ها و دیده‌هاتون نوشتید🌺🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️