پارت دوازده :

با هیجان وارد مغازه شدم، بوی چرم نو و پارچه‌های نفیس در فضا پیچیده بود. سپهربا لبخندی که گوشه لبش بود، پشت سرم قدم برمی‌داشت.
_ سپهر! نگاه کن چقدر قشنگن! اینو ببین، چقدر پارچه‌ش مخملیه!» با انگشت به یکی از کت و شلوارهای تیره اشاره کردم.
سپهرسری تکان داد و نگاهی به کت و شلوارهای مردانه انداخت
_خب، ما اینجا اومدیم که من یه کت و شلوار بخرم، نه تو. هرچند اینا برای تو هم قشنگن، ولی خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    این پسر همسایه درواقع روان پزشکه؟و چون ترانه باکسی حرف نمیزد میخواد ازاین طریق وارد عمل بشه

    ۱ سال پیش
  • صدف

    0

    چقدر مشکوکه این پسر همسایه🤔امیدوارم ترانه رو اذیت نکنه این پسره😒عالی بود این پارت فاطمه جون😍🥰ممنون😘

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    میگم من نفهمیدم چی شود یعنی یزدان همون سپهر هست؟

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    حتما دکتره فهمیده مشکل داره

    ۱ سال پیش
  • پری

    7

    خیلی خوب بود فکرمیکنم یزدان دکتر هست و از طریق بالکن شبها میاد اتاق ترانه و هیپنوتیزمش میکنه برای درمان و نمیدونم شایدم عاشق کردنش

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️