دزد ناموس به قلم سعیده براز
پارت سوم :
حالا که برای اولین بار محمد بر سرم فریاد زده است، من هم صدایم را بلند می کنم.
-دیگه چی بدتر از اینکه امسال رو بدون پول محصول می مونی!!!
محمد با تاسف سر تکان می دهد.
-گاهی وقت ها باورم نمیشه تو دخترعموم هستی و هیچی در مورد آداب و رسوم روستا نمی دونی، بابات حداقل باید بهت یاد می داد روستا چه خط قرمزهایی داره.
بعد هم با سرعت از کنارم رد می شود. بلافاصله از حرف هایی که در مقابل پسر خان زده ام پشیمان می شوم. اما این اخلاقم مختص همین امروز نبود، همیشه حاضر جواب بودم و همین امر هم باعث می شد، تمام خواستگارانم بعد از دیدار اول بروند و پشت سرشان را نگاه نکنند.
به خاطر دارم که اولین خواستگارم در سیزده سالگی به خانه ما آمد، ابتدا مادر و خواهر خواستگار برای دیدن دختر می آمدند و اگر مورد تاییدشان بود مراسم عقد و عروسی را راه می انداختند.
وقتی مادرشان از من خواست دندان هایم را نشانش دهم، مخالفت کردم و گفتم:
-خیالتو راحت، دندون هام تیز و سالمن، اگه می خواین یه گاز ازتون بگیرم تا مطمئن بشید.
مادرم بعد از اینکه این حرف را به آن زن زدم و فراری اش دادم یک دور کامل در حیاط خانه دنبالم کرد و اگر بازی هر روزم با خواهر و برادرم نبود قطعا دستش بهم می رسید و چند باری شلنگی که در دستش بود، پشتم را نوازش می کرد.
از آن جایی که پدر معلم بود و اهل کتاب من را ناز پرورده بار آورده بود و تا زمانی که بیست سالم شد من را به خاطر فراری دادن خواستگارهایم سرزنش نکرد.
اما درست وقتی بیست سالم شد مرا به اتاقش خواند و گفت:
-دخترم تا الان هر چی خواستگار پروندی هیچی بهت نگفتم، دیگه کم کم داره دیر میشه.
سرم را پایین انداختخ بودم و حرفی نمی زدم، راست می گفت همه ی دختران هم سن و سالم ازدواج کرده بودند و یک بچه هم بغلشان بود، آن وقت من...
-برادرزاده ام محمد میخواد بیاد برای خواستگاری، میشه لطفا آبروداری کنی و این یکی رو فراری ندی؟ محمد پسر خوبیه، غریبه هم که نیست.
با خواسته پدر موافقت کرده بودم و حالا اینجا در روستای پدر خودم و محمد بودم و او راست می گفت من هیچ چیز در مورد رسم و رسوم و آداب روستا نمی دانستم هر بار حرف از این قضیه و خان می شد بی حوصله از پای حرف بزرگترها بلند می شدم و به اتاق دیگری یا حیاط می رفتم.
به خانه که می رویم محمد به شدت ساکت است و زن عمو متوجه حال بد او می شود.
با گوجه های که هنگام چیدنشان حسابی ذوق داشتم بی حوصله املت درست میکنم و بعد سفره را روی زمین پهن می کنم، خواهر و برادرهای کوچکتر محمد را که در حیاط هستند صدا می زنم.
زن عمو می خواهد از طریق من بداند پسرش چرا این قدر ناراحت و پکر است اما من هم سکوت کرده ام، مریض نبودم که خودم آتو دست مادرشوهر بدهم تا او گلایه ام را پیش پدر و مادرم ببرد.
برادر و خواهرهای قد و نیم قد محمد که سر سفره نشستند، من هم کنارشان نشستم و با لذت یک لقمه از املت گرفتم که درِ خانه به صدا درآمد.
بچه ها از سر اینکه چه کسی برای باز کردن در برود، دعوایشان شد و بحث بالا گرفت طوری که پسرها با قاشق به سر کچل یکدیگر می کوبیدند.
نمی خواستم را از اینی که هست عصبانی تر کنم، بنابراین خودم برای باز کردن در رفتم.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهتاب
0داستان اربابی رو دوست دارم
۱۱ ماه پیشس
1بسیار جذابه
۱۱ ماه پیشحدیث
0رمان قشنگیه
۱۱ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون حدیث جان
۱۱ ماه پیشلیلی
0یسسسس داره هیجانش هر لحظه بالاتر میره
۱۱ ماه پیشزیبا
0به نظر من داستان خوب نوشته شده
۱۱ ماه پیشاین داستان واقعا قشی
0خیلی زیبا است
۱۲ ماه پیشپناه
0بلی خیلی دوست دارم این سبک نوشتاری ره
۱۲ ماه پیشفاطمه
0پارت های بعدی کو پس عزبزم
۱۲ ماه پیشالهام
0از این پارت خوش امد
۱۲ ماه پیشهیوا
0تازه اولشه
۱ سال پیشمهدیه
0بله چون حدس میزنم خان یا پسر خان باشه
۱ سال پیشمهدیه
1قشنگ ولی فصلاش خیلی کم
۱ سال پیشمهدیه
0قشنگ ولی فصلاش خیلی کم
۱ سال پیشت
0عالی عالی عای
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0خدا قوت نویسنده عزیز. تازه شروع کردم بریم ببینیم چی میشه. دخترنترسیه آفرین