سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل و سوم :
با دیدن اتاق و چیدمان سنتی و قشنگش گل از گلم می شکفد، رضوان برایمان سنگ تمام گذاشته بود.
کرسی وسط اتاق بود و لحاف زیبا و صورتی رنگی روی آن انداخته شده بود که طرح طاووس داشت و روی هر کدام از پر های طاووس نگینی دوخته شده بود.
بخاری کوچکی در گوشه ای از اتاق روشن بود.
پنجره ای رو به حیاط بود که طاقچه ی پهنی جلویش داشت، پرده ی پنجره از وسط باز شده بود و به راحتی می توانستی بارش برف را
لطفا صبر کنید...
