پارت پنجاه و ششم :


اینبار نوبت عباد بود که گوشه‌ی چشمانش چین بخورد و با احساس گاف گرفتن از عطا بخندد. میان هن و هن خنده‌هایش حواب داد.
- گاف دادی بچه. اون زن و شوهر بچه‌دار نشدن. زدی به کاهدون.
لبخند عطا پهن‌تر شد. ناخن‌هایش را رها کرد و سرپا ایستاد. دستی به پایین پیراهنش کشید تا چروک روی آن را باز کند. با آرامش جواب داد:
- دو تا دختر از پرورشگاه آوردن؛ دو تا خواهرو. چند سال تو نوبت بودن، آخرش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    این خانم زیبا مال علیهههههه😂

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅

    ۱۰ ماه پیش
  • سوینا

    0

    عباد کم عقل عباد کم عقل

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍👍

    ۱۲ ماه پیش
  • سوینا

    0

    این عطا هم کیف می کنه هر بار تن و بدن حاجی و میلرزونه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آخ آخ! منم کیف می‌کنم.😁❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    1

    یعنی چه عروسی شود😂

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    3

    بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم خدا سزای هر آدمی رو میرسونه عباد که دسته گلی به آب داده نباید فکر کنه بخشیده شده اخه خونه خودش داره مفسده میشه گرچه فکر نکنم خودش ندونه ولی مجبوره ساکت باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد باید با چیزایی جواب پس بده که بیشتر از همه چیز براش اهمیت دارن. 🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    2

    عجب عطایی هست حتما با حاجی همسفر شو

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    4

    عطا چه بلایی هستش چی تو سرشه نویسنده عالمه😅

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا برنامه‌ها داره واسه حاج آقا.

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!