از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و چهارم :
پا روی پا انداخته و نگاه ستیزهگر و از بالا به پایینش را به عبادی داده بود که قصد داشت، آنقدر دست بالا را بگیرد شاید بتواند او را از رو ببرد. کم کم حوصلهاش داشت سر میرفت. از صبح منتظر بود تا علی بیاید و جلوی او کمی با ضربان قلب این پیرمرد بازی کند. اما امروز بخت یارش نبود.
هر دو آرنجش را روی دستگیرهی چرمی مبل تکیه داده بود. یک دستش را به چانه زده بود. دست دیگرش روی دستهی مبل درا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مهمان سرزده و عزیز.
۱۰ ماه پیشHadis
0عباد خان منتظر یه سوپرایز باش واسه آخر هفته... عطا جان پیشاپیش دستت طلا😁خداقوت فاطمه جان ❤️
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزدلم. ❤️
۱۲ ماه پیشزهرا
0عطا جون آمده باش اخر هفته مهمونیه😁
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😉😉❤️
۱۲ ماه پیشفاطمه ❤️
1ممنون فاطمه جان 💜🌟💜🌟 اینقدر بدم میاد از عباد که خدا میدونه
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
منم همینطور😁💋
۱۲ ماه پیشوفا
1عطا حتما حالا که فهمید آخرهفته یه مهمونی به راهه یه کارهایی میکنه! چه شود 😍 قلمتون مانا پر قدرت ادامه بدید 🙏🏻
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا آدم صبوریه. حتما به وقت مناسب از خجالت عباد درمیاد.
۱۲ ماه پیشآریادخت
1درسته یه جنجال تو راهه ولی برای سحر ممکنه خوب شه ممکنه بفهمه که تو خطر هست علی اونی نیست که فکر میکنه اخه که اگر وسط مهمونی یهو حالش بد شه معلوم شه حاملسسس
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اینجوری خیلی خوب میشد.آبروی علی میرفت.🌺
۱۲ ماه پیشراز
1اوه سحر دوسدختر علیه آخر هفته خانواده زن آینده علی دعوت خونه عبادن اگه مادر سحر بفهمه
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سحر بدجوری بازی خورده.😢🌺
۱۲ ماه پیشم.ر
0این منشی میخواست عروسش بشه🤐🤐
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. سحر زیباروی ساده.🌺
۱۲ ماه پیشستاره
2حالاچرامنشی بدبختاجلوعطاکوچیک کرد
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0و عطا هم مهمان سرزده 😂