پارت شصت و سوم :

***
تمام شب تا طلوع خورشید سرگردان و دلشکسته همچون آوارگان در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر پرسه زد. در هر گوشه‌ای از شهر بخشی از زندگی‌اش که کلافش درهم پیچیده‌ بود را مرور کرد. هر چه می‌اندیشید، روزگار بر وفق مرادش نبود؛ گویی به پایان زندگی پر تلاطمش رسیده‌بود. بابت خرد شدن غرورش توسط عزیزترین شخص زندگی‌اش دلش غمباد گرفته‌ و آرامش بر او حرام شده‌بود. به دنبال جایی امن برای یافتن لحØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    بد حرفی بهش زد،تا خوب بشه کنارشه ولی بعدش دیگه گونش که باید دنبالش بیفته 😔

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون که اینطوری مشتاقانه کارامو دنبال می‌کنین 🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    1

    الهی بمیرم برای علیسان چقدر غم داشت این پارت ولی خیلی خوبه که خواهر و برادر خوبی داره وهمیشه کنارش هستن

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    این پارتها برای من قفله

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    باید از اپلیکیشن بخونین اونجا بازه🌷

    ۱ سال پیش
  • پری

    2

    اون قسمتش که علیسان با پدرش اشتی کرد گریه کردم. عالی بود ممنون عاطفه جان

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    می‌فهمم حالتون رو و باید بدونین من با هر بار نوشتن و خوندن این پارت‌ها اشک ریختم. ممنون🌷

    ۱ سال پیش
  • نفس

    1

    خدا خودش رحم کنه وهمه چیز درست بشه ممنون

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷

    ۱ سال پیش
  • زنب

    5

    آره جنگیدن زیاد برا چیزی که آدم مقصر نیست،عذاب روحی و جسمی و خییییلی چیز های دیگه در پی داره مثل من که سال ها اینجور بودم و هستم و الان به بیماری ام اس دچار در چون از یه زمانی دیگه حتی گریه آرومم نکرد و فهمیدم غم باد چیه و من الان حال کسی مثل علیسان رو درک میکنم

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷🌹

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    3

    الان وقت عقب کشیدن نیست علیسان 😑

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    گونش تقصیری نداشت ولی خب اگه از ته دلت دوسش داری بجنگ🙏

    ۱ سال پیش
  • زینب

    2

    درک میکنم علیسانو که از جنگیدن خسته شده ولی آدم باید بجنگه برای چیزی که دوست داره این همه سال صبر کردی عذاب کشیدی آدم با جنگیدن زنده میمونه اینکه کسی بختشو با غم نوشتن واقعا غم انگیزه ناراحت کننده اس وقتی هر کاری کنی از غم دوری کنی خودتو شاد کنی غم هر جوری میاد سراغت ولی پشت هر سختی آسونی هست

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    خانم نویسنده جونم قرار نبود اشک ما رو در بیاری ولی ما صبرمون زیاد منتظر پارت های قشنگتون هستیم دستت طلا با این قلم زیباتون بابت پارت هدیتونم ممنون

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۹

    4

    واقعا چقدر غم انگیز😔 وداد مذنب💔

    ۱ سال پیش
  • فاطمه چتری

    4

    وای حساس شد چه بهشم برخورد باید بجنگی واسش واقعا ممنونم ازت حس میکنم کنارشون دارم زندگی میکنم بی نظیری دستت طلا😍🥰🤩💖🌺

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    6

    یعنی چه نمی کشم علیسان بقول عادل بجنگ براعشقت

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    4

    ممنون که درستش کردی سبب آشتی پدرپسرشداین اتفاق ناگوار🙏

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم واقعا معذرت می‌خوام😅نمیدونم چرا ناقص ارسال شده بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️