ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و ده :
مهمانان مزدک پایدار؛ مقابل در فلزی مشکی و زنگزدهی باغ از ماشین پیاده شدند. رازان اخم کرده مردمکهایش را به کمک نور چراغهای ماشین پی قفل سفت و سخت روی در فرستاد و بامداد که لحظهای پیش متوجه قفل شده بود، در ماشین را باز رها کرد و به عقب چرخید و چون نگاهش را در تاریکی فضای پر تپهی اطراف به گردش درآورد، کلافه از رسیدن به این باغ دور از شهر رو به رازان گفت:
- حتی اگه درستم اومده
لطفا صبر کنید...

آناشید
0مزدک جان اگه همون حکم دل به خودت بر نگشت ...