پارت صد و ده :

مهمانان مزدک پایدار؛ مقابل در فلزی مشکی و زنگ‌زده‌ی باغ از ماشین پیاده شدند. رازان اخم کرده مردمک‌هایش را به کمک نور چراغ‌های ماشین پی قفل سفت و سخت روی در فرستاد و بامداد که لحظه‌ای پیش متوجه قفل شده بود، در ماشین را باز رها کرد و به عقب چرخید و چون نگاهش را در تاریکی فضای پر تپه‌ی اطراف به گردش درآورد، کلافه از رسیدن به این باغ دور از شهر رو به رازان گفت:

- حتی اگه درستم اومده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    مزدک جان اگه همون حکم دل به خودت بر نگشت ...

    ۷ ماه پیش
  • ای مزدک موش موشک

    0

    خب اینم از زوج قشنگمون که خیلی بهم میان رازان و بامداد جینگ و جینگ ساز میاد چکامه خیلی رو مخمه معلومه نیس چیکارس خبر مرگش

    ۸ ماه پیش
  • راز

    0

    عالیه دست درد نکنه خوش قلم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️