خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و پنجم :
از رفتارش رنجیدم. یقین داشتم که جدی نبودن پیشنهادم را فهمیده است. تلخ و گزنده گفت:
_ فرار کار آدم بزدله!
حرصم را با کنایهاش برانگیخت:
_ پس تو خماری سازش آذر بمون، آدم شجاع! تا وقتی اون راضی نشه، باهات زیر یه سقف نمیام!
سوک لبش کشیده شد و بااطمینان گفت:
_ مجبوره رضایت بده.
_ چرا؟
نگاهش روی صورتم چرخید و مرموزانه گفت:
_ به نفعشه که قبول کنه، وگرنه ناچارم دست به کار

لطفا صبر کنید...

م
0نه آذر و نه هومن رفتارشون طبیعی نیست،احساس می کنم سر بدست آوردن افرا رقابت دارن 🤔🙏