پارت نهم :

انقدر فکر کرده بودم که نفهمیدم چگونه خوابم برده بود .

صبح زود بیدار می‌شوم و به سر کار می‌روم، آذین بهم زنگ‌زده بود و گفته بود که نمی‌تواند با من زندگی کند و خانه جدیدی پیدا کرده‌است. شاید این‌جوری برای جفتمان بهتر باشد هم او آزادانه زندگی می ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!