پارت هفتاد و دوم :

با اینکه خیلی کنجکاوم بدانم من را به یاد می آرد یا نه، اما سوالی
نمی پرسم، می دانم که نباید تحت فشارش گذاشت.
با نِی کمی آبمیوه به شهاب می دهم و کمکش می کنم تا در اتاق کمی قدم بزند.
چند روزی که در بیمارستان بوودیم هیچ خبری از خانواده اش نشد، مادرش فقط گاهی تماس می گرفت و جویای احوالش می شد، البته بیشتر نگران فراموشی اش بود، چون می خواست بداند تکلیف زمینشان چه شده است.
کیارش رÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خاک تو سرشون ،کلا یه ذره تحمل ندارن فورا خود واقعیشونو لو می دن زود 😏🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    2

    شهاب چه قدر مظلوم شده

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    2

    وای اینهاقرارنیست کمی خوب بشوند🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️