پارت هشتم :

(گذشته)

دوران دبیرستانم را تمام کرده بودم ....محرم از راه رسیده بود که مادرم مرا به این هیئت و ان هیئت میبرد ....

هر چه میگفتم حضور در شلوغی مرا ازار میدهد ،به خرجش نمیرفت که نمیرفت ....

در همین عزاداری ها بود که مهدی مرا دید ... ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!