پارت نود و هفتم :

درست همان وقت کمی دورتر از بیمارستان، مژده مثل تمام روزهای گذشته داخل اتاقش طاق باز روی تخت افتاده و به سقف زل زده بود. سقفی که به بلندای آرزوهایش نبود و حتی اکسیژن به قدر کافی نداشت. سرش جولانگاه افکاری شده بود که این روزها بدجوری آزارش میدادند. دنیای هفت رنگ دخترانه اش خیلی زود تبدیل به تلی خاکستر شده بود و تمام رویاهای قشنگ و نابش مثل حبابِ روی آب یک به یک ترکیده بود. و حالا گپ و گفت پنه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    فک کردم پدرش سرعقل اومد باعزیزه حرف زد...اینجوری ک بدتر شد...

    ۹ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آدما با یه بار حرف زدن اگه قرار بود سرعقل بیان که اینهمه مشکلات وجود نداشت خصوصا آدمهای دگم و متعصبی مثل حاج سعید که تغییرات اعتقادیشون به شدت سخته

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️