پارت هفتاد و پنجم :
پرتو با این حرف آوید بهت زده به رامیار نگاه کرد، پسر نتنها خجالت نکشید حتی خندید و قهقهاش به هوا برخاست. متقابلا پاسخ آوید را سریع داد.
- اون وقت اینجا به مهدکودک تبدیل میشه!
بشیر که هیچ از حرف آوید و افشا کردن شخصیت رامیار جلوی تازه عروس خوشش نیامده بود، با یک تشر غرید:
- آوید مواظب حرف زدنت باش! صبر من هم حدی داره.
آوید همچون اسب افسار گسیخته، از کنار پرتو بلند شد، میز شیشÙ
این پارت به قلم زهرا رمضانی (هور) نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂🌱
۹ ماه پیشاسرا
1لازم داره هم میشه مثلل بعضی وقتهامالازم داریم که ساکت باشه وبشنونیازداره هم درست البته نظرم گفتم 🙏
۹ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
💚🌱
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
3عجبا 🥴🥴🥴🥴 ممنون نویسندگان عزیز 💜💜💜
۹ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خواهش
۹ ماه پیشپریا ❤️
2الان به او لازم داشت نه ! الان به او نیازززز داشت بهتره
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂 خطای تایید بوده ممنون که گفتی
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
از بس نوشتیم دیگه قاطی شد مرسی که گفتی
۱ سال پیشپریا ❤️
1اشکال نداره پیش میاد ✨️
۱ سال پیشفاطمه زهرا
3اخی بمیرم،خیلی گناه دارن...
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خدا نکنه... آره زیاد 🥲
۱ سال پیشایسان
4تنها فرد معصوم جمع پرتو هستش هر کسی به فکر منافع خودشه
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره واقعا
۱ سال پیشمیم
3این اصلا درست نیست،هیچ کاری اجباری خوب نیست،کاش یه جور دیگه،یه جور دوستانه وبامحبت به این کارا وادارشون می کرد 🙏
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه باورشون بر اجباره
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2جنگ شده.اتصاب غذا 😂 یعنی چی میشه