پارت صد و یک :
پرستو به یکباره ساکت شد و چشم باز کرد.
مایکل سرش را عقب کشید و به چشمان پرستو نگاه کرد.
پرستو خود را تکانی داد و غرید: «برو کنار ببینیم خفهم کردی. چی میخوای از جونم؟ برو عقب.»
مایکل بلافاصله خود را کنار کشید و ایستاد. پرستو از ماشین پیاده شد و بیمقدمه گفت: «سنگ سوم پیدا شده. اونایی که تو سرم جیغ میزنن اونقدر خوشحال بودن که حد نداشت. انگار یه میلیون نفر داشتن با هم نعره میØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

بهاره نوربخش | نویسنده رمان
موقعیتی که هر کی باشه از دست نمیده
۱ سال پیشنیلوفر آبی
0ممنون از خانم نویسنده عالی بود خسته نباشید
۱ سال پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
سپاسگزارم
۱ سال پیشمیم
1ای بابا این دیگه چه دکتر خل چلیه،همینطور بیفکر فقط حرف میزنه،یعنی چی هرچی میاد بیاد😅😅
۱ سال پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1کور از خدا چه خواهد..دو چشم بینا😅 منم جای رهام بودم چشمام برق میزد 😂 واقعاً تا اینجا عالی و هیجان انگیز بوده 💜🌟💜🌟