پارت چهل و ششم :

قشنگ حس میکردم که همه زل زدن به من. رسماً تبدیل شده بودم به یه جوک!
_بابام نگفت چرا دعاها جواب نداده؟!
_نه،چون جواب داده!
_یعنی چی؟!
دستمو از رو پیشونیم برداشتم و صاف نشستم.
سیاوش گفت:
_مگه نشنیدین؟ گفتم پشت پنجره و روی سقف! دست کم دیگه نمیتونن بیان داخل خونه!
_عجب! دم محسن گرم!
نذاشتم خوشحالی پیام خیلی طولانی بشه و بلافاصله گفتم:
_ولی بعید می‌دونم جواب داده Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه نفر

    0

    طفلک امیر گیر یه چیز بدتر از جن افتاده

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    خوبه حداقل معلوم شد نگین وطاهر جن نیستن وگرنه سیاوش میفهمید 🙏

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره من خواستم چیزی بگم دیدم اسپویل میشد برات😁

    ۱ سال پیش
  • نیلا رز

    5

    در یک کلام قلمت محشره دختر،محشر،کسی مثل خودت ندیدم که این ژانر به خوبی بتونه پرورش بده و بنویسه🤌🏻با اینکه هنوز خیلی از رمان نگذشته ولی واقعا محشره،ببخشید که نظر نمی ذارم واقعا نمیرسم بیام رمانوبخونم

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم ازت عزیزدلم 😍😍😍 ممنون از حمایت و لطف زیادت🥹 نظر هم نزاری حضورت باعث خوشحالیمه😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️