نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و هفتم :
خشم پررنگتر از ترس شد و بهار یکی از قدمهای عقب رفتهش را رو به جلو جبران کرد. صورتش حالا به وضوح سرخ شده و با حرص و وحشتی که در صدایش عیان بود گفت:
_ اصلا میفهمی چی داری میگی؟! من زن داداشتم!!
سهیل یک قدم دیگر را جبران کرد و تازه متوجه رد کبودی روی نیمهی چپ پیشانی بهار شد. پس دلیل آن حجم زیاد موی ریخته شده در صورتش، همان رد کبودی تازه بود. نفسش سنگین شد و با حالی آشفته جواب داد:<
لطفا صبر کنید...
