پارت چهل و سوم :
بعد از صرف شامی که با وجود ناخونک زدنهایمان به نان تقریبا هیچ میلی به خوردنش نداشتم، برای استراحت وارد اتاق میشوم.
زینب هم خسته بود و بدون اینکه فرصت را از دست بدهد، یک راست خوابید. سرم را روی بالش قرار میدهم. هنوز چشمانم گرم خواب نشدهاند که صدایی میشنوم. درجایم نیم خیز میشوم و نگاهی به زینب که در خواب است میاندازم. احتمالا یکی از اعضای خانه به خانه برگشته است. سعی
لطفا صبر کنید...
