پارت چهل و پنجم :

_سفره رو بنداز رو زمین، کمرم شکست از بس نشستم رو اون صندلیا!
ستاره بلافاصله در جواب پیام کنایه زد:
_مجبوری بیست و چهار ساعته آویزونش باشی؟!
_آویزون جد و آبادمونه! اگه مزاحمم میرم!
_نه!
قبل از اینکه پیام حتی بتونه تکون بخوره من با صدای بلند مخالفتمو نشون دادم!
جدا از دوستی کوچیکمون، امکان نداشت بدون پیام بتونم شرایط فعلی رو پشت سر بزارم، حتی با هشتاد کیلو وزن و صد و هش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Negar

    0

    امیرحسین بیا شوهرم شو

    ۶ ماه پیش
  • ویتآ

    2

    این روزا تنها دلخوشیم همین رمانِ . . کاش پارت گذاری یکم زودتر باشه . . حداقل عیدو . . :)

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزم 🥰🥰🥰 تمام سعیمو میکنم بیشتر پارت بزارم❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️