از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت بیست :
عباد متحیر از ریاکاری عطا نگاه معناداری به او میاندازد. هر دو خط نگاه هم را میفهمند. چیزی جز نفرت لابلای این خطوط نیست.
- بشین علی جان. آقای نوری هم کم کم داشتن تشریف میبردن.
نگاه علی میان عباد و عطا گردش کوتاهی میکند. به سمت مبل روبرویی میرود اما نمینشیند. منتظر است عطا را راهی کند. عطا نگاه دوستانهای به عباد میاندازد که معنایش را تنها خود او میداند و بس.
- معرفی نم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
آفرین داره پسرم.
۱۲ ماه پیشزهرا
0بسیار زیبا کلماتو کنار هم چیدین و من لذت میبرم از خوندنش عالی دست گل نویسندمون درد نکنه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نگاهتون زیباست عزیزجان.😂💋
۱ سال پیشHadis
0عالیه... خداقوت... مثل اینکه عطا خوب تونسته حاج عبادو بچزونه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
انوز مونده تا پوست عبادو بکنه.😉🌺
۱ سال پیشآتوسا
1داستان داره جالب میشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشنازنین
0خیلی هیجان زده شدم
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشعسل
5روند داستان خیلی منسجم و قشنگه...توصیفات دقیقی که دارید نه تنها حوصله و سر نمیبره بلکه داستان و ملموس میکنه تو ذهن...قلم زیبایی هم دارید و به شدت مشتاق ادامه رمان هستم..ممنون ز پخش این قلم زیبا به صورت رایگان.
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون. تلاش ما براینه که ذرهای از آلام مردم عزیزمون کم شه.🥰
۱ سال پیشzara
1واسم جالب بود این چند تا پارتی که خوندم منتظر ادامشم خیلی 😎 موفق باشید ✨️✨️
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید جانا.
۱ سال پیشهاوژین
3نمیدونم چرا دلم شور میزنه واسه افروز خیال میکنم بیمارو رنجور باشه😞
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔❤️❤️
۱ سال پیشراز
2فک کنم افروز بیچاره مریضه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0یه جوری عبادو چزونده که منم منم یادش رفتع مرتیکه هیز