سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت پنجاه و یک :
ذهنم پر از سؤال شده بود، ولی زبانم هنوز درگیر حیرت بود.
رایان ماشین را خاموش و همراه حسام از آن پیاده شدند. دستم را به سمت درب بردم تا بازش کنم، اما قبل از ان صدای آتوسا را از کنارم شنیدم؛ صدایی که از هیجان و ناباوری میلرزید:
_ واقعاً احمقی اگه مخشو نزنی! ببین چه عمارتی اجاره کرده؟!
لبخند آتوسا بیشتر به نیشخند شبیه بود، و برق چشمهایش نه از شادی، که از یک هیجان سطحی و ناپایدار
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
زری گلی
0چقدر طلبکار و از خود راضی کنارش بودم چشاشو از کاسه در میآوردم خراب خانوم