پارت پنجاه :

صدای قورت دادن آب دهان آتوسا را شنیدم، اما پاسخی نداد. نگاهم را به صورتش دوختم، اما نگاه او همچنان از من می‌گریخت. اخم‌هایش درهم بود و فکش را با فشار به هم می‌فشرد؛ انگار حتی بودنم در کنارش برایش غیرقابل‌تحمل بود. حس می‌کردم اگر فقط یک کلمه به زبان بیاورم، منفجر می‌شود. دلم از حماقت‌هایش پر بود. بیشتر از آنکه بخواهم سکوت کنم، دلم می‌خواست خشمم را بی‌پرده در صورتش فریاد بزنم. او بار د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    3

    فکر میکنم حسام و رایان خودشون پلیسن

    ۱۲ ماه پیش
  • راضیه

    2

    موافقم رایان پلیسه ولی اگه حسام پلیس بود لنا و اتوسا باید میدونستن

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!