پارت پانزده :

در حدس‌هایش هم مثل آن برگ کپی شناسنامه، رد پای دختری به نام افروز وسط بود. کسی که تنها دو بار او را دیده بود؛ وقتی که دختری پانزده شانزده ساله بود. بار اول نیمی از صورتش را با شال پوشانده بود. از پس آن شال قرمز رنگ با گل‌های درشت سفید تنها چشمان درشت آهویی‌اش مشخص بود که آن زمان به نظر می‌آمد همدست شیطان باشند.
فرحناز بشقاب عباد را برداشت تا برایش از پلوی زعفرانی بکشد. نگاه عباد به بخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    4

    پس آقا عاشقم هست🥰

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    دلبری هم بلده عاقا عطا🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اوفففف...

    ۱۲ ماه پیش
  • ققنوس

    0

    داستان جالبیست وخواننده را در گیر میکند

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر می‌خونید.💕🥰

    ۱ سال پیش
  • نازنین

    0

    خوب راهی در پیش گرفتی👌👌

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙏🏻🙏🏻💋

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️