از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت یازده :
*
قبل از اینکه قامت ببندند پیشنماز با صدای بلندی اعلام کرد افطاری امشب و سحری فردا را حاج عباد تقبل کرده است و از نمازگزاران خواست بعد از نماز بمانند. عباد در اولین صف، پشت سر پیشنماز مسجد ایستاده بود. خودش را از میان جمعیت نه چندان زیاد نمازگزاران جلو کشید تا در ردیف دوم، پشت سر حاجی به نماز بایستد. زیر چشمی آدمهای چپ و راستش را میپایید و حواسش را به عباد داده بود که ذکرهای نما
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۹ ماه پیشپرنیا
1ازین عطا داره خیلی خوشم میاد
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زرنگه بچهم.
۱۰ ماه پیشزینب حیدرزاده
0عباد به افروز *** کرده
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱ سال پیشنسرین
5خوشم میادازمحتواش فقط خداکنه وسط داستان پولی نشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نسرین عزیز، این داستان پولی بود. به خاطر مخاطبا رایگان شد.❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دیارا نظری
1مرسی عزیز ✨💞