پارت دوم :

نیم ساعت دیگر به جاده رسید. هوا کاملا روشن شده بود. حدس می‌زد نزدیک هفت باشد. چخه چخه‌ای رو به چاچا کرد تا مسیر را برگردد. سگ دمی تکان داد و چند قدم از او فاصله گرفت. اما دوباره رو به او برگشت و منتظر ماند. انگار هنوز احساس مسئولیت می‌کرد و منتظر بود او را با خود به خانه برگرداند.
نگاه مرددی به جاده انداخت. تا فخرآباد فاصله‎‌ی زیادی نداشت. با خودش فکر کرد می‌شود به خانه‌ی آتامعلی برود. دایی‌اش آدم مهربانی بود اما... سرش را تکان ریزی داد. نباید او را به دردسر می‌انداخت. با همان پاهای لرزان جاده را با احتیاط رد شد و در سمت دیگرش ایستاد. چاچا می‌خواست دنبالش بیاید اما سرش داد زد تا همان جا بماند. دستش را برای نیسان آبی رنگی که روی برف‌ها با احتیاط می‌راند بلند کرد. پیرمرد پشت فرمان ماشین را به حاشیه‌ی جاده کشاند و نگاهی به او انداخت که تمام صورتش پشت یک شال ضخیم پنهان بود. از چشم‌هایش معلوم بود سن و سالی ندارد. اما بچه و کت ارتشی با سن و سالش جور نبود. پیرمرد که شیشه را کمی پایین داد، قدمی جلو رفت. صدایش از شدت سرما گرفته بود.
- عمی اردبیله گئدیسن؟* (عمو میری اردبیل؟)
پیرمرد سری به تایید تکان داد . به سمت راست خم شد تا در را برایش باز کند.
- هه بالا. مین گینن. (آره دخترم. سوار شو)
یک آن لرزی از تنش گذشت. دستانش را مشت کرد تا مغلوب وسوسه‌ی صندلی جلو و گرمای درون ماشین نشود.
- ساغول. دالا مینئرم. (ممنون. همین پشت سوار میشم.)
به سمت پشت ماشین حرکت کرد. صدای بلند پیرمرد را شنید که می‌گفت آن پشت بچه از سرما یخ می‌زند. عطا را بیشتر به آغوشش فشرد و به سختی سوار شد. پشت به کابین جلو نشست تا لااقل کمرش از باد سرد در امان بماند. پتو را بیشتر دور سر خودش و عطا پیچید. فقط آنقدری جا مانده بود که هوای ریزی رد و بدل شود. زیر پتو شالش را کمی کنار زد و صورت عطا را به صورت خودش چسباند. تا به اردبیل برسند فرصت داشت با خیال راحت چشم‌هایش را بندد و خستگی در کند.
پیرمرد دلش سوخته بود. او را تا نزدیکی جمعه مسجد رساند؛ تنها آدرسی که به یاد داشت. نام کوچه و شماره‌ی پلاک را نمی‌دانست. یک بار دو سال پیش آمده بود و چیزهایی در ذهنش مانده بود. از ماشین پیاده شد. اینجا ارتفاع برف کمتر بود. بیشترش آب شده بود و مثل رودهای کوچک روی زمین به راه افتاده بود. به سمت کوچه‎‌های پشتی به راه افتاد. جلوی در دو لنگه‎ی آبی رنگی ایستاد. کمی این پا و آن پا کرد. هنوز پر از تردید بود، اما تا اینجای راه را آمده بود. نمی‌شد به عقب برگردد. جای دیگری هم نداشت؛ حتی چاره‌ی دیگری. بعد از چند دقیقه انگشت یخ زده‌اش را روی زنگ سفید رنگ گذاشت و فشار داد. صدای زنگ بلبلی سکوت خانه و حیاط را شکست و به گوش خودش هم رسید. چند ثانیه‌ی بعد زنی از داخل خانه پرسید کیست. کم مانده بود از شدت خستگی و سرما از حال برود. دستش را به در تکیه داد تا با این سرگیجه زمین نخورد. صدایش را بالا برد و جواب داد:
- صدیقه باجی منم. افروز.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    2

    من تازه شروع کردم امیدوارم وسط خوندنم پاک نشه😂😭

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️😅با سرعت بالاتر بخونید عزیزم.

    ۵ ماه پیش
  • ابرا

    0

    سلام من تازه رمان باز کردم چقدر قشنگه ولی دیدم گفتن که رمان برداشته میشه یعنی سکه ای میشه یا کلا برداشته میشه ؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. رمان بطور کامل حذف میشه فردا❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • leia

    5

    وابیی عاشق قلمتون شدم... داستان جذابی داره🫣❤️ 🔥🤌🏻

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    4

    سلام..بنظر رمان خیلی خوبی میاد..موفق باشید..چقد مادر میتونه بخاطر سالم موندن بچه ش سختی بکشه 🥲🥲🥲🥲

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزید. ❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    0

    عالیه خوشحالم که دوباره یه رمان از شما پیدا کردم ومیخونم خیلی گشتم تا به این رمان رسیدم وخیلی خوبه که به ترکی مینویسین گفتگو هارو❤❤❤

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون محبتت محیا جان.

    ۱۲ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    امیدوارم این رمان مث رمان قبل بترکونه ،هرجا اسمتونو ببینم بدون شک رمان رو انتخاب میکنم💖💖

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون محبتتون❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    قلمت زیباست وادم جذب خواندنش میکند👏👏

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا که خوب بوده تازه شروع کردم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋🥰

    ۱ سال پیش
  • مائده

    0

    خوبه خوشم اومد خودمم ترکم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون.❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    0

    بعد از رمان زیبای تو نشانم بده راه منتظر یه شاهکار دیگه بودم که بخونم و لذت ببرم الان یهو اسمتون رو دیدم بین رمانای جدید خیلی خوشحال شدم میدونم که عالی مینویسین و این از شروع داستان هم مشخصه... خداقوت ❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    از پیام دلگرم کننده‌تون خیلی ممنونم.‌خوشحالم که دوباره همراه من هستید.🌺🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • سپیده

    0

    اول کتاب هستم فعلا ک خوبه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰❤️

    ۱ سال پیش
  • ?

    0

    😘👌👏🙏💝💜💋😍🥰🤩❤️💙

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🙏🏻❤️

    ۱ سال پیش
  • سودا

    0

    مثله همیشه عالی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید🥰

    ۱ سال پیش
  • چون چ چسبیده ب را

    0

    خیلی افتضاح

    ۱ سال پیش
  • کیمیا

    0

    عالییییییییییییییی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی وجود گلتونه.❤️🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️