از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دوم :
نیم ساعت دیگر به جاده رسید. هوا کاملا روشن شده بود. حدس میزد نزدیک هفت باشد. چخه چخهای رو به چاچا کرد تا مسیر را برگردد. سگ دمی تکان داد و چند قدم از او فاصله گرفت. اما دوباره رو به او برگشت و منتظر ماند. انگار هنوز احساس مسئولیت میکرد و منتظر بود او را با خود به خانه برگرداند.
نگاه مرددی به جاده انداخت. تا فخرآباد فاصلهی زیادی نداشت. با خودش فکر کرد میشود به خانهی آتامعلی برود. داییاش آدم مهربانی بود اما... سرش را تکان ریزی داد. نباید او را به دردسر میانداخت. با همان پاهای لرزان جاده را با احتیاط رد شد و در سمت دیگرش ایستاد. چاچا میخواست دنبالش بیاید اما سرش داد زد تا همان جا بماند. دستش را برای نیسان آبی رنگی که روی برفها با احتیاط میراند بلند کرد. پیرمرد پشت فرمان ماشین را به حاشیهی جاده کشاند و نگاهی به او انداخت که تمام صورتش پشت یک شال ضخیم پنهان بود. از چشمهایش معلوم بود سن و سالی ندارد. اما بچه و کت ارتشی با سن و سالش جور نبود. پیرمرد که شیشه را کمی پایین داد، قدمی جلو رفت. صدایش از شدت سرما گرفته بود.
- عمی اردبیله گئدیسن؟* (عمو میری اردبیل؟)
پیرمرد سری به تایید تکان داد . به سمت راست خم شد تا در را برایش باز کند.
- هه بالا. مین گینن. (آره دخترم. سوار شو)
یک آن لرزی از تنش گذشت. دستانش را مشت کرد تا مغلوب وسوسهی صندلی جلو و گرمای درون ماشین نشود.
- ساغول. دالا مینئرم. (ممنون. همین پشت سوار میشم.)
به سمت پشت ماشین حرکت کرد. صدای بلند پیرمرد را شنید که میگفت آن پشت بچه از سرما یخ میزند. عطا را بیشتر به آغوشش فشرد و به سختی سوار شد. پشت به کابین جلو نشست تا لااقل کمرش از باد سرد در امان بماند. پتو را بیشتر دور سر خودش و عطا پیچید. فقط آنقدری جا مانده بود که هوای ریزی رد و بدل شود. زیر پتو شالش را کمی کنار زد و صورت عطا را به صورت خودش چسباند. تا به اردبیل برسند فرصت داشت با خیال راحت چشمهایش را بندد و خستگی در کند.
پیرمرد دلش سوخته بود. او را تا نزدیکی جمعه مسجد رساند؛ تنها آدرسی که به یاد داشت. نام کوچه و شمارهی پلاک را نمیدانست. یک بار دو سال پیش آمده بود و چیزهایی در ذهنش مانده بود. از ماشین پیاده شد. اینجا ارتفاع برف کمتر بود. بیشترش آب شده بود و مثل رودهای کوچک روی زمین به راه افتاده بود. به سمت کوچههای پشتی به راه افتاد. جلوی در دو لنگهی آبی رنگی ایستاد. کمی این پا و آن پا کرد. هنوز پر از تردید بود، اما تا اینجای راه را آمده بود. نمیشد به عقب برگردد. جای دیگری هم نداشت؛ حتی چارهی دیگری. بعد از چند دقیقه انگشت یخ زدهاش را روی زنگ سفید رنگ گذاشت و فشار داد. صدای زنگ بلبلی سکوت خانه و حیاط را شکست و به گوش خودش هم رسید. چند ثانیهی بعد زنی از داخل خانه پرسید کیست. کم مانده بود از شدت خستگی و سرما از حال برود. دستش را به در تکیه داد تا با این سرگیجه زمین نخورد. صدایش را بالا برد و جواب داد:
- صدیقه باجی منم. افروز.
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️😅با سرعت بالاتر بخونید عزیزم.
۵ ماه پیشابرا
0سلام من تازه رمان باز کردم چقدر قشنگه ولی دیدم گفتن که رمان برداشته میشه یعنی سکه ای میشه یا کلا برداشته میشه ؟
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سلام عزیزم. رمان بطور کامل حذف میشه فردا❤️❤️
۵ ماه پیشleia
5وابیی عاشق قلمتون شدم... داستان جذابی داره🫣❤️ 🔥🤌🏻
۸ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۸ ماه پیشسهیل۲۹
4سلام..بنظر رمان خیلی خوبی میاد..موفق باشید..چقد مادر میتونه بخاطر سالم موندن بچه ش سختی بکشه 🥲🥲🥲🥲
۹ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزید. ❤️❤️
۹ ماه پیشمحیا
0عالیه خوشحالم که دوباره یه رمان از شما پیدا کردم ومیخونم خیلی گشتم تا به این رمان رسیدم وخیلی خوبه که به ترکی مینویسین گفتگو هارو❤❤❤
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربون محبتت محیا جان.
۱۲ ماه پیشپرنیا
0امیدوارم این رمان مث رمان قبل بترکونه ،هرجا اسمتونو ببینم بدون شک رمان رو انتخاب میکنم💖💖
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربون محبتتون❤️❤️
۱ سال پیشهستی
0قلمت زیباست وادم جذب خواندنش میکند👏👏
۱ سال پیشزهرا
0تا اینجا که خوب بوده تازه شروع کردم
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋🥰
۱ سال پیشمائده
0خوبه خوشم اومد خودمم ترکم
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون.❤️❤️
۱ سال پیشHadis
0بعد از رمان زیبای تو نشانم بده راه منتظر یه شاهکار دیگه بودم که بخونم و لذت ببرم الان یهو اسمتون رو دیدم بین رمانای جدید خیلی خوشحال شدم میدونم که عالی مینویسین و این از شروع داستان هم مشخصه... خداقوت ❤️
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
از پیام دلگرم کنندهتون خیلی ممنونم.خوشحالم که دوباره همراه من هستید.🌺🌺🌺
۱ سال پیشسپیده
0اول کتاب هستم فعلا ک خوبه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰❤️
۱ سال پیش?
0😘👌👏🙏💝💜💋😍🥰🤩❤️💙
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🙏🏻❤️
۱ سال پیشسودا
0مثله همیشه عالی
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید🥰
۱ سال پیشچون چ چسبیده ب را
0خیلی افتضاح
۱ سال پیشکیمیا
0عالییییییییییییییی
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عالی وجود گلتونه.❤️🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیدا
2من تازه شروع کردم امیدوارم وسط خوندنم پاک نشه😂😭