پارت شصت و هشتم :

وقتی چند دقیقه گذشت سیاوش دوباره گفت:
- یارو چه شکلی بود؟
همون‌طور که دستمو گذاشته بودم رو سرم بی‌حوصله توضیح دادم:
- جنس لطیف بود، صورتشو دقیق نمی‌دیدم ولی موهاش قرمز بود، یه پیراهنم پوشیده بود!
- عجب، این یعنی هر وقت بخواد آتیش بسوزونه قبلش تیپ می‌زنه.
سیاوش به مهرداد گفت:
- ساکت! ببینم یعنی تو قشنگ دیدیش؟ به‌جز اون کس دیگه‌ای هم بود؟
- قطعاً بود، مگه ندیدی ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    1

    خیلی عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️