پارت هفتاد و سوم :

بیشتر در خودم جمع شدم. شاید حق با او بود، شاید هم نبود. نمی‌دانم؛ بالاخره هر آدمی یک مشکلی در زندگی‌اش داشت ولی خب ظرفیت‌ها متفاوت بود. برای بعضی‌ها مثل من هر کاهی کوه بود. البته که دروغ امید واقعاً کاه نبود. فکرم را به زبان آوردم:
- من برای خودم مشکل نمی‌سازم. مشکل پیش میاد واقعاً. یارو بهم دروغ گفته. این کم چیزی نیست به نظرم.
گلوریا بیدار شده بود و من دنبال سرگرمی بودم. یک چهارپای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... سیاوش
تصویر شخصیت امید در رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... امید
تصویر شخصیت ماهلین در رمان اسکار لوکس ترین خانه می رسد به... ماهلین
آخرین نظرات ارسال شده
  • راضیه

    1

    تمام بخس ها ی رمان دوست داشتنی بود وآدم رو جذب می کرد یکی دیگه از خوبی رمان طولانی نشدن داستان بود🌹 قلمتون مانا

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که دوسش داشتین عزیزم😍😍 ممنون از نگاه زیباتون

    ۶ ماه پیش
  • زهره

    1

    مرسی قلم قشنگ و خوشگله

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزدلم😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • عاطی

    0

    رمان جمع وجور قشنگی بود...

    ۷ ماه پیش
  • Hadis

    1

    چقققدددرررررر قشنگگگ بودددد😃😃🫠 ولی خیلی دوستش داشتم این رمانو🥰

    ۷ ماه پیش
  • پری

    0

    فوق العاده بود ❤️💜

    ۸ ماه پیش
  • Raha

    0

    خیلییی رمان قشنگی بود، واقعاا قلمتون عالیه، ادمو محو میکنه🥲 رمان خنده دار و قشنگی بود، در عین حال سختی های مهاجرت رو نشون میداد🍓 خیلیییییی عالیییی بود، خسته نباشید🎀💞

    ۸ ماه پیش
  • V-A

    0

    داستان متفاوت و قشنگی بود به دل می نشست موفق باشی عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    سلام عزیزم رمانتون خیلی قشنگ بود خیلی دوست داشتم انشالله همیشه موفق باشین ❤️❤️❤️❤️🙏🙏🙏🙏

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. مرسی از نگاهت زیبا😍😍

    ۹ ماه پیش
  • Nil

    0

    وایییییی باورم نمیشه رمان با "خدا لعنتت کنه نرگس" تموم شد🤣🤣🤣🤣 عالی بود مخصوصا قسمت های طنزش چند بار قهقهه زدم😂😂 خسته نباشی✨💐

    ۹ ماه پیش
  • مینو

    3

    محشر بود خانم دکتر،کلی عشق کردم ،ممنونم پزشک هنرمند و با احساس،مایه ی افتخاری عزیزم😍😍😍👌👌

    ۱۱ ماه پیش
  • شیدا

    1

    عالی بود دستت درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت😍😍

    ۱ سال پیش
  • فرشته

    1

    واقعا رمان قشنگی بود.هم طنز بود و کلی خندیدیم هم عاشقانه بودو کلی کیف کردیم هم یه جاهایی غمگین میشدو ناراحت میشدیم رمان یکنواختی نبود عالی بود😍

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که به دلتون نشسته😍😍😘😘

    ۱ سال پیش
  • شادان

    1

    با این رمان ساعتها خندیدم، طنزش واقعا به دل می نشست، عاشق اون پارت دانکی فروختنش بودم و تیکه های مردم بهش ..و چقد خوشحال شدم سیاوش مرد رویاهاش بود تا امید ..دم نویسنده عزیز گرم ..رمانت عالی بود عالی ..همیشه بدرخشی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم که عزیزدلم😍😍 ممنون از نگاه زیبات😍

    ۱ سال پیش
  • هاها

    0

    عالی بود و بازم خدالعنتت کنه نرگس

    ۱ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت عزیزم😍

    ۱ سال پیش
  • مونا

    1

    بهترین بود دوست داشتم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️