پارت چهل و یک :



وارد اتاق می‌شوم اما ذهنم جایی میان آن حیاط جا مانده است. رضا از بودن من در خانه‌شان خبر داشته است. گل ناز هم از بودن من در خانه رضا خبر دارد. کم کم پازل ذهنم کامل می‌شود. اما این را نمی‌فهمم که چرا باید برای گل‌ ناز مهم باشد که من اینجا هستم؟

- حواست با منه؟

زینب دستم را می‌گیرد و لباس محلی را روی دستم قرار می‌دهد.

- بپوش. فکر کنم رنگ نارنجی و سبز خیلی بهت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️