پارت پانزده :

***
با خداحافظی سرسری از مهمان‌داران و خدمه از داخل هواپیما بیرون آمد، بر روی سکوی چسبیده به بدنه‌ی هواپیما ایستاد. با برخورد باد و باران توفانی‌شکل به صورتش، سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرد. یقه‌ی بارانی مشکی‌اش را بالا کشید، شتابان از پله‌های آهنین پایین آمد و به‌سوی ماشین پژوی نوک‌مدادی مخصوص انتقال خلبان و کمک خلبان دوید. به محض رسیدنش به ماشین بی‌توجه به همکارش که نامش را صد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    ای خودشیفته خان،امیدوار و منتظر روزیم که به پای همین خانم ماست بیفتی محلت نده،مثل همون روز بارونی که گذاشت رفت و هیچ توجهی بهت نکرد 😍

    ۳ ماه پیش
  • هلنا

    1

    خانم ماست دیگه اقا علیسان ؟ هان خانم ماست ؟😏خواهیم دیدم بله خواهیم دیده اون روزی رو که قرار مثل چی به پای ماست خانم ما بیوفتی آقا علیسان😂💓

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    1

    عالی پارت بی نظیری بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • سارا

    2

    بسیار عالی

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    3

    رابطه دو تا داداش رو خیلی دوست دارم 🤗

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    عالی بود عاطفه جان مرسی

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌹🌹🌹🌸🌸🌸

    ۱ سال پیش
  • راز

    5

    ای بابا این شیر برنج هم زود وا داده عاشق شد رفت حالا ببینیم شیر موز چطور عاشق ماست میشه بی صبرانه منتظر اون روزم

    ۱ سال پیش
  • پری

    2

    ممنون عالی بود.همین خانم ماست یه دین وایمانی ازت ببره .صبرکن علیسان. بی صبرانه منتظر عاشقانه های گونش وعلیسانم

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون🌹امان از آن روز

    ۱ سال پیش
  • رستا

    8

    بخند جناب دوغ ک به همین زودیا خبر عاشق شدن جنابعالی باخانم ماست هم میرسه، ممنون میشه بیشتر بنویسید و بفرستید+ هدیه🥲🥰💋

    ۱ سال پیش
  • رها

    3

    ممنون عزیزم پارت قشنگی بود😍🩵قلمت مانا

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🌹

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    چشم. من پارت‌ها رو زودتر فرستادم گلم چشم جاهای هیجانی هدیه هم ارسال می‌کنم ممنون از همراهیتون🌹

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    زیبا بود😍 امان از علیسان

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون. 😅

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️