پارت هشتاد و نهم :

سالن اجتماعات یک سالن پهن و عریض بود که هیچ جای پنهانی نداشت. همه چیز در نهایت وضوح، آشکار و قابل رؤیت بود. چیزی توی دل نگار فرو ریخت و با پاهایی لرزان دنبال شهاب و نجفی راهی شد. عاقبت بغض عزیزه هم شکست و تن بیجانش روی موکت نرم و پرزبلند آبی رنگ سالن فرو ریخت. فدایی و یکی دونفر دیگر که برای کمک وارد سالن شده بودند مشغول جستجو شدند و عزیزه با حالی نزار ناله میکرد:
- ای خدا بچه‌مو از خودت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    هیچ نظری ندارم که سیناممکنه کجارفته باشه...

    ۱۰ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😎😎😎

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️