پارت دوازده :

***
شدت باران آنقدر زیاد بود که چتر جوابگوی آن حجم از باران نبود. شیفت کاری‌اش تمام شده‌ و حال کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده‌بود. درحالی‌که این پا و آن پا می‌کرد، نگاهش به‌ جهت چپ خیابان بود. خسته بود و حوصله‌ی سر پا ایستادن‌‌ نداشت. کلافه نفسش را بیرون داد. با دیدن بخاری که از دهانش خارج شد و صدای برخورد قطرات باران بر روی چتر مشکی‌اش، ذهنش به دوران کودکی‌اش کشیده‌شد. همیشه رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کارشون اصلا درست نبود،دلشو شکستن،همین کارا رو می کنن که به گناه پناه می بره دیگه 😔😠

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹🥹 بچم علیسان

    ۳ ماه پیش
  • Aysan

    1

    دلم برای علیسان سوخت ولی شیوه زندگیش به هر دلیلی که باشه برام جالب نیست

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بخونین بهتره

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    2

    : ممنون از رمان خوبت عاطفه جان مثل همیشه گل کاشتی خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • ..

    1

    این پارت ، و پارت قبلی غمگین بود ولی بسیار قلم قوی دارید موفق باشید

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🌷

    ۱ سال پیش
  • صدف

    4

    رمانه جالبیه

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرمتون🌹

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    6

    تو این خونه فقط فاطمه و مامانش و امیر نرمالن اون حاجی شون و احمدشون خیلی رو مخن بدم میاد از اینایی که فکر میکنن فقط خودشون مؤمنن و بقیه رو قضاوت میکنن

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    قهوه نخور با دخترا علی جان وقتی ازشون بدت میادبقیه چ گناهی دارن آخه مرسی عالی بود خوش قلم

    ۱ سال پیش
  • آتوسا

    4

    ببینید یکم عجیبه که علیسان با دخترا فقط در حد قهوه خوردن وقت می گزرون، خب بابا جان بدت میاد از دخترا، اون قهوه رو هم تنها بخور ،چرا میبینیشؤن دیگه

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون بابت نگاه گرمت. کارش بر اساس یه سری عقده‌هاست.😅😅

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    ممنون خانم گل قلمت موندگار باشه😍

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🌷

    ۱ سال پیش
  • رستا

    2

    آخ.... از این مردم زنده کُش مُرده پرست،، مرسی پارت طولانی بود، امیدوارم هر روز پارت هایی ب همین منوال طولانی و طولانی تری داشته باشیم♥️🌹

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    3

    👌👌👌عالی بود، پارت هم که طولانی 😊خسته نباشی عاطفه جون♥️🌺

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ممنون🌷

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️