پارت بیست و سوم :

سرسره‌ای که اتفاقا شیب بسیار تندی داشت بالاخره به اتمام رسید و مسافرینش را به مقصدشان رساند؛ آن هم چه رسیدنی! رسیدنی که با اوج شادی و پایکوبی دوستان شیمیدان همراه بود. مگس‌ها... موش‌ها... عنکبوت‌ها... استخوان‌های متحرک با آن لباس‌های عجیب و مضحکی که در بر داشتند همگی به رقص و شادمانی پرداختند به آن امید که این بار ولادیمیر واقعی خود را یافته باشند. ولادیمیر با آن همه ازدحام و هیاهو به وØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    چارلی چرا اینقدر پیشرفت کرده،قبلا درا رمزی بایه جمله باز میشدن حالا صدتا دسته کلید به خودش آویزون کرده،نکنه اینم پیر شده خل شده

    ۱ سال پیش
  • آمینا

    0

    این ولادیمیر چون خاطرات پدربزرگشو خونده خیلی سرخوشانه رفته طبقه زیرین دنبال هیجانه فکر کنم😅

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره این یکی آرزوش بود بیاد🙈

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️