پارت صد و هشتاد و هفتم :


بی‌حال شدم. سرم آرام روی شانه‌ی پهن فرخ نشست. دیگر نه آن لباس‌ها آزارم می‌داد و نه از تاریکی شب و پاسبان می‌ترسیدم. وقتی حقیقت تلخ‌تر از زهر هلاهل پیش چشمم بود.

دست فرخ دور مچم شل شد.

چشم گرداندم و دوباره نگاهشان کردم. صدای خر و پف شوفر هنوز توی اتومبیل می‌آمد.

آن جماعت اما مشغول حرف زدن بودند. بی‌آنکه صدایشان به من برسد.

دیگر نمی‌خواستم بدوم و ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    ممنون خیلی زیبا مینویسید . رمانتون را با یه ولع خاصی میخونم و همیشه بی صبرانه منتظر پارتهای بعدش هستم

    ۱ سال پیش
  • میترا

    2

    اونقدر قلم نویسنده عالی است که انگار توی همان زمان کنار گلبهار و فرخ خانزاده خانم و خان هستم فکر در قسمت بعدی بهجت را پیدا می کنند و لو می دهند راستی بانو الف کجاست

    ۱ سال پیش
  • ملیحه

    3

    ای منصوره مارموز.من اصلا بهش شک نکردم.بهرام تو کدوم سوراخیه ؟

    ۱ سال پیش
  • A-a

    3

    خیلی زیبا به زبان وطرز بیان اون زمان مینویسید خسته نباشید رمانتون عالیه وجالبه اکثرا به بهرام شک کردیم نه احمد 😄قلمتون مانا👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    چه داستانی شد مشکلشون چیه🫢

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    3

    عجب ماجراهایی دارن اینها🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️