پارت هفتاد و یک :

آب دهانم را پر سر و صدا قورت داده و بلند شدم. سیاوش هم کمی نگاه نگاهم کرده و آهسته بلند شد. نگران در چشمانش نگاه کرده و بالاخره جواب دادم. هنوز تماس کامل بر قرار نشده، صدای خاله که عین وروره جادو یک ریز و بدون لحظه‌ای مکث صحبت می‌کرد، در گوشم پیچید:
- وای خاله! نمی‌دونی از وقتی شنیدم چه حالیم که. اصلاً باورم نمی‌شه. وا! مگه می‌شه اصلاً؟ به مصطفی خان هم زنگ زدم گفتم. برگشته می‌گه من حواس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    4

    چقدر بدم میاد از آدمای فضول 😅 خاله خانم به تو چه آخه 🥲 بیچاره نرگس

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    0

    انقد گفتی خدا لعنتت کنه نرگس حالا شامل حالش شد 😅😅 امید هم که تو زرد شد 🙄🙄

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود ممنون خسته نباشید خیلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    من که میگم داداشش اونجا بود

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    🩵💙💚🧡🤍💜🩶🤎❤️💛

    ۱ سال پیش
  • آمینا

    1

    ای امید مارمولک.😅😅ماهی بیا خاله زنگ زد رید به اعصابت ولی بغل سیاوش نصیبت شد🥰😍🥰😍ولی واقعا برای نرگس ناراحتم اگه بخواد طلاقش بده یا اذیتش کنه

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    یعنی کی میتونه باشه؟🤔😈🕵 ♀️👣

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    واقعا که امید 🦃از خودت خجالت بکش 😤اخه چقدر اشک این طفلی رو در میارید🐠🐠 خدا ازاین خاله های فضول نسیب همه کنه😁🤣اینقدراین نرگس بدبختو لعنت کرد که اهش گرفت 😒خدا لعنتت کنه نرگس🤪🤪

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    اخه دخترجان اگه پدرو مادرت ولت کرده بودن به امون خداخوب بود؟خداییش امید به دادش رسید

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    وای چرا اینجا تمام شد، این کی بود تو طویله ،چطور رفته تو؟ 😮😮😮🤔👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    1

    بچه ها حتی اگه بزرگ بشن هنوز برای پدرومادر بچه هستن ونگران اونها هستن اونی بزرگ هست که یتیم باشه فردی که یتیم باشه دیگه کسی رو نداره مجبوره حتی اگه سنش کم هست اما برای زندگی بزرگ باشه خوشحالم سعادتی شد حتی این رمان رو خواندم اطلاعات که در رمان ها می گذارید واقعا عالی هستن خوش بدرخشید

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    امید هرچند باخانوادش درارتباط بوده وبهش سپردن اما این چیزی از مهر ومحبتی که امید داره کم نمیکنه،میتونست اینجور رفتار نکنه باهاش به نظرم یکم حق داره دلخور باشه فقط

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    2

    فاطمه جون آخر رمان دارم ناراحتم میشم هم رمان تموم میشه نمیتوانم شما رو با کامنتهام اذیت کنم ودر ارتباط باشم وهم برای ماهی ناراحتم که عقلش نمیرسه حتی اگه براش بپا گذاشتن اونها پدرومادر ودرکشون نمیکنه حالا اون کیه که توی طویله هست من موندم کی بهمون میگید پارت عالی واقعا بچه ها حتی اگه بزرگ بشن

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    حالا نرگس ومجتبی بیچاره ها چی میکشن از دستش دلم براشون سوخت ممکنه جداشون کنه 🤔😔

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    خوبه بالاخره یکی پیداشد بگه آخه به تو چه فضول تو کار همه سرک میکشی،خانوادش کاری نداشتن توچرا کاسه داغ تر از آش شدی؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!