پارت هشتاد و پنجم :

لحظه ای ساکت شد و دستان چروکیده اش را به هم سایید. کمی بعد در ادامه گفت:
- بترس از روزی که پاره ی تنت عینهو شمع جلو چشمت آب بشه و یه روزی به خودت بیای و ببینی واس خاطر حرف مردم نه خودت زندگی کردی نه گذاشتی اون دختر طفل معصوم زندگی کنه.
سعید سرش پایین بود و حتی به اندازه ی یک پلک زدن هم جنب نمیخورد. دهان عزیزه مثل چوب کبریت خشک و مثل زهر مار تلخ شده بود. خم شد و تکه ای پولکی از پیاله ی بل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    لابد بابک اگه بهوش هم بیاد اون ادم سابق نشه

    ۱۰ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    کاش این‌جوری نباشه 😥

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️