پارت صد و ده :

به مادرم سپردم شبی که میایم خونتون به خواستگاری اشاره کنه تا بدونیم نظر مادر و پدرت و خودت چیه. دل نگران جواب ردت بودم... همراه حاجی و مادرم اومدم خونتون. از دانشگاه اومده بودی و خسته... نگاهت که به من افتاد حس کردم هنوزم ازم ناراحتی و اون روز رو فراموش نکردی. اون شب مادرم به خواستگاری اشاره کرد و برگشتیم. دفعه بعد از پدرم خواستم از پدرت رسما خواستگاریت کنه که با جواب ردت واقعا به هم ریختم. ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    یکم مانی رو دوست نداشتم ، واقعا حس خوبی از رابطه اش با مژده نمیگرفتم ..و خیلی طرف رامین بودم توی این اتفاقات و اصلا درک نمیکردم مژده رو که اصرار داشت مانی برادرمه ..

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    چرا؟ دخترایی هستند که پسر عمو یا پسر عمه شون رو مثل برادرشون می بینند و حسی بهشون ندارند.

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    من به نظرم اصلا انتظار مژده درست نبود که میگفت من با مانی بزرگ شدم پس اوکیه حتی تنها منو برسونه ولی نگار حق نداره با رامین حتی حرف بزنه. قبل از ازدواجشون به خانواده اشون بستگی داره چه دیدگاهی داشته باشن اما به نظرم بعد از ازدواج این حجم راحتی با پسر یا دختر فامیل درست نیست.

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مژده دختر دانایی نبود. برای همین نمی‌تونست مسئله نگار و رامین رو تو ذهنش حل و فصل کنه. بعد مسئله راحت نبودن با پسرای فامیلم برای من و شما که تربیت خانوادگیمون اجازه نمیده جاافتاده‌ست. برای بعضی خانواده‌ها کاملا طبیعیه.

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    و من سعی کردم توی داستان نشون بدم که نتیجه ارتباط نزدیکش با مانی چی شد.

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    دقیقا ، برای همین گفتم من نتونستم خیلی با مانی و مژده کنار بیام چون حس کردم محیط و شرایط زندگیمون متفاوته و حساسیت های رامین خیلی برام قابل درک بود ..بازم ممنونم از شما که همچین رمان زیبایی نوشتید 💐💐

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    اون قسمتای دانشگاه رو با تمام وجود دوست داشتم ، به نظرم خیلی خوب شد که اتفاقات دوباره از اونجا شروع شدن ...

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آره دیگه... عشق معکوس شد. انگار اونجا تازه عاشق شوهرش شد😍

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    سلام ، دستتون دردنکنه داستان خیلی خوب و قشنگی بود ، خیلی شخصیت های رمان رو دوست داشتم ، خیلی ناراحت رابطه رامین و مژده بودم و خداروشکر که سرانجام خوبی داشت ، شخصیت موردعلاقه امم ارزو بود ، خیلی حس خوبی میگرفتم ازش ، کیوان هم باحال بود،

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم از نظرت. آرزو یه کمی شبیه خودم بود🥰

    ۶ ماه پیش
  • ستایش

    1

    رمان زیبا و خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️