پارت بیست و سوم :

قسمت بیستم



دستم رو دور کاسه اش رشته محکمتر کردم تا گرمی آش به پوست دستم نفوذ کنه .

سحر و سودابه میگفتن و میخندیدند اما انگار من فقط فیزیکم اینجا بود اما روحم پیش ارشیا و الا .

امروز قرار قطعی میشد و ارشیا به صورت جدی برنامه خاستگاری صوری رو وسط میکشید و به آلا پیشنهاد میداد .

راه دیگری برای بیرون رفتن نداشتیم که دوباره دست به دامن سحر و سودابه شدیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلنیا

    0

    قلمت پایدار ❤رمان چند فصله؟

    ۳ سال پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    سه فصل

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی بود ممنون👌👏🙏🌺

    ۳ سال پیش
  • *.....*

    3

    بیچاره الا چه زود عاشق شد 🖤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️