پارت شصت و چهارم :

فصل نونزده

برخلاف اراده‌ی قلبی، مانند همیشه برحسب عادت صبح زود از خواب بیدار شد، سحرخیزی‌اش با اینکه دیشب دیر خوابیده و شرایط روحی خوبی نداشت باز هم کار خود را کرده و چشم‌های او را راس ساعت شش باز نموده بود. با دیدن آوید که در گوشه‌ترین نقطه‌ی تخت در خواب عمیق بود، آرام از جایش برخاست و سعی کرد کمترین سر و صدا را تولید کند.
دیشب تنها وقت کرده بود موهایش را بشوید برای همان ه

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    3

    اخه نازی. چه خوب خانمی میکنه پرتو جونم

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره واقعا دختر نازم

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    دخترمون خیلی خانم ممنون نویسنده های توانا💚💗❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیز دلم.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخی دخترم چقده مهربونه 💜🌟💜🌟

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قطعا

    ۱۱ ماه پیش
  • اسرا

    2

    مگه اینهمه نازدارداشته که نازکنه الان ناراحت میشدتوچکارمیکردی🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا نمی دونم

    ۱۱ ماه پیش
  • Alireza

    1

    آره آقا آوید اینجوریاس زندگیه متاهلی عالیه 😍😅

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    4

    حس و حال جالبی بود بنظرم،پرتو خیلی پخته ست،خیلی پارتت قشنگییی بودد✨😭

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم بچم پخته شده توی این سال های سختی

    ۱ سال پیش
  • Saba

    3

    عالیی عزیزم وای نمیتونم بگم چقدر منتظرم ببینم در ادامه چی میشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی اتفاقای باحالی می افته

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    دیگه مجبور باشی ندید میگیری اوید خان

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چاره ای هم نداره

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    2

    کاراشونو دوست دارم😂😂

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حال میده

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    2

    ای کاش زندگی واقعی بود نه اینکه دروغ وفقط برای گرفتن پول اینطور کنار هم زندگی کنند

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    هییی چی بگویم

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    اگه زندگی واقعی بود شاید بعدماه عسل ولی الان دیگه باید نقشش رو جدی بازی کنه پس نه جای نازکردن هست نه گریه زاری ،شب گریه هاشو کرده حالا معمولی باشه برای روحیه خودشم بهتره،ولی آوید فکر کنم خیلی خوشش اومد تحت تاثیر قرار گرفت

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آره حرفات بسی منطقی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️