پارت صد و بیست و پنجم :

فصل شصت و سوم
عهدى
مامان و بابام هیچ‌وقت باهم کنار نیامدند اما باز هم اگر بابام براى طلاق پیشقدم نمى‌شد، مامانم به فکر طلاق هم نمى‌افتاد. یزدى بود و مذهبى. از آن‌ها که فکر مى‌کنند با چادر سفید آمده‌اند خانه‌ى شوهر و باید با کفن از آن بیرون بروند.
بابام اما تهرانى بود. بچه‌ى نظام‌آباد. استوار ارتش بود و با «ازما بهتران» معاشرت مى‌کرد. با خانواده‌هایى که حجاب میان‌شان بى

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    مامان عهدی چقدرزندگی سختی داشته😑🙏

    ۷ ماه پیش
کپی شد!